کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۱۴۱ - به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمی خیزد...

1

به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمی خیزد

اگر بر خاک می افتد نگاهم برنمی خیزد

2

غبار ناتوانم با ضعیفی بسته ام عهدی

همه گر تا فلک بالم سرم زین در نمی خیزد

3

نفس عمر ی ست از دل می کشد دامن چه نازست این

غبار از سنگ اگر خیزد به این لنگر نمی خیزد

4

به وحشت دیده ام جون شمع تدبیر گران خوابی

کزین محفل قدم تا برندارم سر نمی خیزد

5

فسردن سخت غمخواری ست بیمار تعین را

قیامت گر دمد موج از سرگوهر نمی خیزد

6

به درویشی غنیمت دار عیش بی کلاهی را

که غیر از درد دوش وگردن از افسر نمی خیزد

7

چنین در بستر خنثی که خوابانید عالم را

که گردی هم به نام مرد ازین کشور نمی خیزد

8

ز شور مجمع امکان به بیمغزی قناعت کن

که چون دف جز صدای پوست زین چنبر نمی خیزد

9

ازین همصحبتان قطع تمنای وفا کردم

خوشم کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی خیزد

10

ز شرم ما و من دارم بهشتی در نظرکانخا

جبین گر بی عرق شد موجش ازکوثر نمی خیزد

11

خطی بر صفحه امکان کشیدم ای هوس بس کن

ز چین دامن ما صورت دیگر نمی خیزد

12

به مردن نیز غرق انفعال هستی ام بیدل

ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی خیزد

متن شعر کپی شد.