غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۱۱۵۱ - چاک کسوت فقرم رنگ خنده می ریزد...
1
چاک کسوت فقرم رنگ خنده می ریزد
بخیه بی بهاری نیست گل ز ژنده می ریزد
2
در دماغ پروانه بال می زند اشکم
قطره های این باران پر تپنده می ریزد
3
در عدم هم اجزایم دستگاه زنهاری ست
این غبار بر هر خاک خط کشنده می ریزد
4
ریشه در هوا داربم تاکجا هوس کاریم
دانه شرر در خاک نارسنده می ریزد
5
باغ ما چمن دارد در زمین خاموشی
غنچه باش و گل می چین گل به خنده می ریزد
6
بیخبر نگردیدی محرم کف افسوس
کاین درشتی طبعت از چه رنده می ریزد
7
گرد ناتوان ما چند بر هوا باشد
گر همه فلکتازست بال کنده می ریزد
8
نامه گر به راه افکند عذرخواه قاصد باش
بالها چو شمع اینجا از پرنده می ریزد
9
جوهر تلاش از حرص پایمال ناکامی ست
هر عرق که ما داریم این دونده می ریزد
10
پاس آبرو تا خون فرق نازکی دارد
این به تیغ می ر یزد آن به خنده می ریزد
11
جز حیا نمی باشد جوهر کرم بیدل
هرچه ریزشی دارد سرفکنده می ریزد