غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۱۲۸۵ - گل به سر، جام به کف ، آن چمن آیین آمد...
1
گل به سر، جام به کف ، آن چمن آیین آمد
میکشان مژده ، بهار آمد و رنگین آمد
2
طبعم از دست زبان سوز تبی داشت چو شمع
عاقبت خامشی ام بر سر بالین آمد
3
نخل گلزار محبت ثمر عیش نداد
مصرع آه همان یاس مضامین آمد
4
حیرتم بی اثر از انجمن عالم رنگ
همچو آیینه ز صورتکده چین آمد
5
حاصل این چمن از سودن دستم گل کرد
به کف از آبله ام دامن گلچین آمد
6
هیچکس از غم اسباب نیامد بیرون
بار نابسته این قافله سنگین آمد
7
چه خیالست سر از خواب گران برداریم
پهلوی ما چو گهر در ته ی بالین آمد
8
چون نفس سر به خط وحشت دل می تازیم
جاده در دامن این دشت همان چین آمد
9
باز بی روی تو در فصل جنون جوش بهار
سایه گل به سرم پنجه شاهین آمد
10
خون به دل ، خاک به سر، آه به لب ، اشک به چشم
بی جمال تو چه ها بر من مسکین آمد
11
بیدل آسوده تر از موج گهر خاک شدیم
رفتن از خویش چه مقدار به تمکین آمد