کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۱۱۸ - مطلع ثانی

1

مباش غره دلا در جهان به فضل و هنر

که شاخ فضل و هنر فقر و فاقه آرد بر

2

به خاک دانش هرگز مکار تخم امید

ز شاخ آهو هرگز مدار چشم ثمر

3

به مرد سفله مکن در هوای نان تکریم

به عرق مرده مزن از برای خون نشتر

4

کریم اگر نبود بهره کی برد دانا

مسیح اگر نبود زنده کی شود عاذر

5

چو راد رفت ز گیهان چه حمق و چه دانش

چو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر

6

زمانه نیست مگر رذل جوی و رذل پرست

ستاره نیست مگر دون نواز و دون پرور

7

چنان بود طلب مردمی ز مردم دون

که کس کند طمع التیام از خنجر

8

سهر سهم سعادت نهد به شست کسی

که فرق می نکند قاب و قوس را زوتر

9

ز مشک لخلخه سازد جعل خصالی را

که اختیار کند پشک را به مشک تتر

10

کسی که باز نداند دخیل را ز روی

کسی که فرق نیارد سهل را ز قمر

11

زبان طعن گشاید به شعر خاقانی

سجل طنز نگارد برای بومعشر

12

چه روی مهر به قومی که مهرشان همه کین

چه رای سود ز خیلی که سودشان همه ضر

13

به نیش کژدم هرگز بود ز مهر نشان ؟

به ناب افعی هرگز بود ز سود اثر؟

14

پی سلامت خود در تواتر حدثان

هنودوار ندارند باکی از آذر

15

ز خاربن نکند مرد آرمان رطب

ز پارگین نکند شخص آرزوی گهر

16

پلید جفت پلیدست و پاک همسر پاک

ز جنس جنس ندارد به هیچ روی گذر

17

ز علو قطره از آن ها بطست سوی نشیب

ز سفل شعله از آ ن ساعدست سوی زبر

18

به دیوپا چکنی مدح سبعه الوان

به خنفسا چه بری وصف نافه اذفر

19

برازی این را خوشتر ز دسته سوری

ذبابی آن را بهتر ز بسته شکر

20

مجو زگنبد نیلوفری وفاق آزانک

کس آرزو نکند از سراب نیلوفر

21

ازین مسدس گیتی مدار چشم خلاص

که مهره راه رهایی ندارد از ششدر

22

خدنگ حادثه را نیست به زعجز زره

پرنگ نایبه را نیست به ز فقر سپر

23

به راه صعب فنا درگذر نخست ز جان

به بحر ژرف رضا برشکن نخست ز سر

24

گرت سیاحت باید بهل اساس ازبار

ورت سباحت باید بکن لبان از بر

25

مزن به گام هوس در طریق فقر قدم

مکن به پای هوا در دیار عشق سفر

26

تو نرم نرم خرامی و دشت بی پایان

تو لنگ لنگ سپاری و راه پر کردر

27

به پهنه ای که در آن راه گم کند خورشد

به لجه ای که در آن گام نسپرد صرصر

28

به توسنی چه بر آیی که نیستش کامه

به زورقی چه نشینی که نیستش لنگر

29

ز که سوال نمایی جوابت آرد لیک

به جز سوال ازان نشنوی جواب دگر

30

ز آری آری گوید جواب و از لالا

مرادش آنکه به جزکرده نبودت کیفر

31

تو بدسگالی و نیکی طمع کنی هیهات

ز خیر خیر تراوش نماید از شر شر

32

علو منزلت از نیستی بخواه و مگوی

که خط روح کی از نیستی شود اوفر

33

نگر به صفر که هیچست و در طریق حساب

اقل هر عدد از یاریش شود اکثر

34

ترا که چشم دوبین با هزارگونه حول

به گنج خانه توحید کی شود رهبر

35

دوربین چگونه دهد فرع را ز اصل تمیز

دو بین چسان دهد از فرق کل و جزو خبر

36

بخوان فقر بری دست و آرزو به کمین

به راه عشق نهی پای و اهرمن به اثر

37

هوای مائده داری و زهر در سکبا

خیال بادیه داری و دزد در معبر

38

به بحر فقر ز تسلیم بایدت زورق

به دشت عشق ز توحید بایدت رهور

39

که تا رهاندت این یک ز صد هزار بلا

که تا جهاندت آن یک ز صدهزار خطر

40

ز خود مجرد بنشین نه از عقار و حشم

ز خود تفرد بگزین نه از دیار و حشر

41

سبع نیی که تجنب کنی ز یار و دیار

ضبغ نیی که تنفرکنی ز مال و نفر

42

پی مجاهده نفس تن بهست نزار

که گاه معرکه رهوار به بود لاغر

43

ز خویشتن چو گذشتی به خویشتن مگرای

ز جان و تن چو رهیدی به جان و تن منگر

44

ستون خانه شکستی فرود آن منشین

طناب خیمه گسستی به شیب آ ن مگذر

45

مه حقیقت جویی به بام عشق برآی

ره طریقت پویی طریق فقر سپر

46

به جنگ خیبر خیل رسول را صف دار

به صف صفین جیش جهول را صفدر

47

هزار جنت در یک تو جهش مدغم

هزار دوزخ در یک تعرضش مضمر

48

به نزد حلمش الوند در حساب طسوج

به پیش جودش اروند در شمار شمر

49

ز مکنتش پر کاهیست گنج افریدون

ز ملگش کف خاکیست ملک اسکندر

50

به یک اشارتش اندر فنای صد اقلیم

به یک بشارتش اندر بقای صدکشور

51

پرند مصری او را قضا بود قبضه

کمند چینی او را فنا بود چنبر

52

کمینه خادم خدمتگران او خاقان

کهیه بنده خر بندگان او قیصر

53

مقیم حضرت او باج خواهد از سنجار

گدای درگه او تاج گیرد از سنجر

54

به نزد جودش کز نجم آسمان افزون

به پیش رایش کز جرم آفتاب انور

55

یکی نفایه سفالست جام کیخسرو

یکی شکسته کلوخست گنج بادآور

56

ثبات خاک نبینی دگر به زیر سپهر

مدار چرخ نیابی دگر به گرد مدر

57

فلک ندارد با باد عزم او جنبش

زمین ندارد باکوه حزم او لنگر

58

قضا به رشته محور کشد دوال سپهر

که بهر کودک اقبال او کند فرفر

59

ز مسلخ کرمش روزگار اجری خور

ز مطبخ نعمش کاینات روزی بر

60

به کاخ شوکت او هفت پرده شادروان

به خوان نعمت او هشت روضه خوالیگر

61

چه مایه دارد در پیش طبع او دریا

چه پایه دارد در نزد آسکون فرغر

62

همان نشاط ز حزمش سپهر نیلی را

که هوش پارسیان را ز حسن نیلوفر

63

به زیر پایه فضل اندرش چه کوه و جه دشت

به ظل رایت عدل اندرش چه خشک و چه تر

64

بانصرام زمان قهرش ار دهد فرمان

به انهدام جهان خشمش ارکند محضر

65

دگر نبینی زین تخت چارپایه نشان

دگر نیابی زین کاخ هفت پرده اثر

66

چنان گذر کند از نه سپهر بیلک او

که نوک درزن درزی ز دیبه ششتر

67

به نوک ناوک او سم صد هزار افعی

بناب ناچخ او زهر صدهزار اژدر

68

کنایتست ز دست تو ابر در آذار

حکایتیست ز تیغ تو برق در آذر

69

هم آن در آزار از همت تو در آزار

هم این در آذر از هیبت تو در آذر

70

به هرچه رای کنی چرخ از آن نتابد روی

به هرچه حکم کنی دهر از آن نپیچد سر

71

پری به امر تو تعویذ سازد از آهن

عرض به نهی تو اعراض جوید از جوهر

72

هژبر خشم ترا دهر خسته چنگال

عقاب قهر ترا چرخ مسته ژاغر

73

مکارم تو چو اسرار سرمدی بی حد

محامد تو چو اوصاف احمدی بیمر

74

به حصر آن یک اشجار اگر شود خامه

به عد این یک اوراق اگر شود دفتر

75

نه یک بدیهه آن را مصورست حساب

نه یک خلاصه این را میسرست شمر

76

پس از نبرد بنی المصطلق به سال ششم ا

رسول خواست شود با یهود کین گستر

77

هزار و چارصد از برگزیدگان بگزید

همه هژبر و توانا و گرد و کند آور

78

نگاشت پورابی نامه یی به خیل یهود

وز آنچه دیده و دانسته بد بداد خبر

79

ازین خبر همه موسائیان ز آب و چشم

چو ریش فرعون آمود چهرشان به درر

80

سپس به چاره بدینسان شدند دستان زن

کمان ز یاری غطفان گروه نیست گذر

81

یکی فرسته فرستیم پر فرست و فریب

مگر به یاریمان یارد آورد یاور

82

گر آن گره نگشایند این گره ازکار

درست خانه و خونمان شود هبا و هدر

83

یکی ز خیل نضیر و قریظه یاد آرید

کشان چه آمد ازکین مصطفی بر سر

84

سپس فرسته شد و گرد کرد چار هزار

از آن گروه همه نامجوی و نام آور

85

چو آن گروه دو فرسنگ راه ببریدند

به امر یزدان پروای و ویل شدکه ودر

86

بدان نهیب که در خیلشان فتاد نهاب

به جز ایاب نجستند هیچ چار و چدر

87

وزان کران به شب تیره آفتاب رسل

بسان انجم پویانش از قفا لشکر

88

یکی دلیرکه بد نام او عباد بشیر

یزک نمود بشیر عباد خیر بشر

89

عباد اهرمنی را به ره گرفت و گرفت

خبر ز خیر و شد زی رسول راهسپر

90

چو روز روشن خورشید دی در آن شب تار

به پای باره برافراشت بر فلک اختر

91

یهود بی خبر اندر کریجها خفته

یکی نهاده کلاه و یکی گشاده کمر

92

به امر بار خدا تا به صبح ازین باره

نشان نیافت کسی از صدای یک جانور

93

نه از نباح کلاب و نه از نبوح یهود

نه از نهیق حمار و نه از خوار بقر

94

به بامداد به هنگام آنکه فصل بهار

به شاخ سرخ گل آوا برآورد تندر

95

دمید مهر جهانتاب ازکرانه چرخ

بسان سوسن زرد از کنار سیسنبر

96

فلک فکند ز سر طیلسان راهب و دوخت

به سفت همچو یهودان ز خور قواره زر

97

هزار پشه سیمین به چرخ گشت نهان

به برگ لاله بدل شد درخت لامشگر

98

شبان و زارع و دهقان و نخل بند و اکار

برون شدند ز در همچو روزهای دگر

99

کشیده پیل به سفت و گرفته داسه به دست

نهاده خیش به گاو و فکنده خوره به خر

100

به دشت رانده سراسرگواره وگله

به گاو بسته تناتن گوآهن و ایمر

101

پی درودن غلات همچو گاز گراز

به دست زارعشان داستغاله و دستر

102

چو خارپشتی آونگ از درخت چنار

به سفت راعیشان از پلاس پاره گذر

103

به کشتمند تناتن چمان و غافل ازین

که جای گندم و جو رسته ناوک و خنجر

104

به هرطرف نگرستند گرز بود و کمان

بهر کجا که گذشتند تیغ بود و تبر

105

زمین ز سم مراکب چوگوی در طبطاب

فلک ز تف قواضب چو موم بر آذر

106

به در شدند برآشفته حال و از مویه

فشانده سوده پلپل به دیدگان اندر

107

سلام نام یکی پیر بد در آن باره

فراشت بال که جز چنگ چاره نی ایدر

108

در ار بر وی ببندیم کار بسته شود

به آنکه در بگشاییم تا گشاید در

109

گزیر نیست کسی را ز حادثات قضا

خلاص نیست تنی را ز نایبات قدر

110

ز برگ عبهر گر سر زند دو صد پیکان

ز نیش پیکان گر بردمد دو صد عبهر

111

چو سرنوشت زیان باشد این ندارد سود

چوکردگار امان بخشد آن ندارد ضر

112

هرآنچه چاره سگالید غیر ازین ناقص

هر آنچه یاوه سرایید غیر ازین ابتر

113

بگفت آن دد گوساله خوی سامریان

بتافتند دگرباره روی از داور

114

یکی درخت کهن سال بد به قرب حصار

سطبر شاخه قوی بن زمردین پیکر

115

بخفت سایه یزدان فرود سایه آن

زهی درخت که خلد مجسم آرد بر

116

زهی درخت که هژذه هزار عالم را

به زیر سایه او کردگار داده مقر

117

چو شد به خواب یکی اهرمن ز خیل یهود

گشاد از کمر جم پرند خارا در

118

ولی زمین درنگی ورا درنگ نداد

که ماه نو برباید ز آسمان ظفر

119

دوگام آن دد آهن جگر به کام زمین

چو خار چینه آهن به گاز آهنگر

120

نبی نریخت ورا خون از آنکه نالاید

به خون روبه چنگال شیر شرزه نر

121

که ناگه از طرف دز یکی غبار بخاست

بر آن صفت که نهان گشت توده اغبر

122

نشسته دیوی بر بادپا و اینت شگفت

که دیو گردد چون جم سوار بر صرصر

123

رسول خواست ابوبکر را و داد برو

درفش و گفت که کیفرستان ازین کافر

124

شنیده ای که ابوبکر رخ بتافت ز جنگ

چنانکه روز دوم بهر پاس عمر عمر

125

ز روی طیش چنین گفت آفتاب قریش

که بامداد چو خور برزند سر از خاور

126

دهم لوا به کسی کش خدای هردو جهان

چو من ستاید و او هر دو را ستایشگر

127

سحرگهان که شهشاه باختر در چشم

به میل خط شعاعی کشید کحل سهر

128

هزار شاهد چشمک زن از نظاره او

نهفت چهره سیمین به نیلگون معجر

129

ز بیم ترک ختن رومیان زنگی خوی

نهان شدند عرب وار در سیه چادر

130

ز خواب ختم رسل چشم برگشود و سرود

کجاست چشم من آن توتیای چشم ظفر

131

کجاست مردمک دیدگان حق بینم

که هست سرمه کش دیده جلال و خطر

132

کجاست شیر حق آن کو به صدهزاران چشم

بود به مهر رخش چرخ خیره شام و سحر

133

جواب داد یکی کای فروغ چشم جهان

ز چشم زخم سپهرش دو چشم دیده خطر

134

دو چشم حق نگر خویش بسته از عالم

که هیچ کس به جز از حق نیایدش به نظر

135

گشوده اند از آن روی صعوگان پر و بال

که از چو باز فروبسته چشم ، راست نگر

136

ز گرد راه و تف آفتاب و گرمی روز

دو عبهرش شده تاری دو نرگسش مغبر

137

شده دو جزع یمانی دو حقه یاقوت

شده دو نرگس شهلا دو لاله احمر

138

کسی که مکه غبارش کشد چو سرمه به چشم

به چشم سرمه مکی کشد ز بیم حسر

139

کس که چشمه آتش فشان به چشمش تار

ز چشم چشمه آبش روان ز آفت حر

140

رسول گفت گرش سوی من فراز آرید

منش ز چشمه حیوان کنم بصیر بصر

141

یکی روان شد و دست علی گرفت به دست

ز دستگیری او دست یافت بر اختر

142

علی ز چهر پیمبر شدش جهان بین باز

اگرچه دیده شود ز افتاب تار و کدر

143

به چشم آب زدش مصطی ز چشمه نوش

چنانکه سوخت چو آتش ز رشک آب خضر

144

پس اختری که باخترش مهچه ناصیه سای

بدو سپرد و سرایید کای بلند اختر

145

بپو بپهنه که این رزم را تویی شایان

بچم به عرصه که این عزم را تویی از در

146

ولی بار خدا باره راند زی باره

درفش کینه فروکوفت بر در خیبر

147

نهاده دل به تولای احمد مختار

سپرده جان به عنایات خالق اکبر

148

یکی ستاره شمر بود در درون حصار

که خوانده بود ز تورات رمزهای سور

149

چو بر شمایل حیدر نظاره کرد ز سور

چو گردباد برآشفت و خاک ریخت به سر

150

سوال را لب حسرت گشود و گفت کیی

سرود حیدره ام شیر حق بشیر بشر

151

مراست دخت نبی جفت و سبط احمدپور

مراست بنت اسد مام و پور شبیه پدر

152

مران یهود از آن گفته گشت آشفته

چوکفته نازش بر رخ دوید خون جگر

153

به مویه گفت خود این گرد ایلیاست کزو

به پور عمران گیهان خدای داد خبر

154

سپس ز باره یکی دیو نام او حارث

جنابه زاده ابا مرحب از یکی ماذر

155

دو اسبه راند به آهنگ کین شیر خدای

شهش سه اسبه فرستاد از جهان به سقر

156

زخشم در تن مرحب سطبر شد رگ و پی

دلش ز کینه برافروخت همچو نوش آذر

157

بسان کوه دماوند زیر ابر سیاه

نهاد بر زبر ترک آهنین مغفر

158

کمان فکند به بازو به عزم رزم خدیو

تو گفتی از کتف که دهان گشاد اژدر

159

نهاد بر زبر میل خود سنگ گران

بسان گنبد دوار بر خط محور

160

رخان ز سوگ برادر به رگ سرخ بقم

روان ز کین شهنشه بسان تند شرر

161

چنان به پهنه برانگیخت رخش آهن سم

چنان زکینه برآمیخت تیغ خارا در

162

که شد ز جنبش آن جسم خاک بی آرام

که شد ز تابش این روی چرخ پراخگر

163

هژبر بیشه دین آن زمانه را ملجا

نهنگ لجه کین آن ستاره را مفخر

164

گرفت راه برو چون هژبر بر روباه

گشود بال بدو چون عقاب بر کوتر

165

چنان به تارک آن تیغ راند شیر خدا

که کرد برق پرندش ز سنگ خاره گذر

166

به امر ایزد دادار جبرئیل امین

اگر نگستردی زیر تیغ شد شهپر

167

اگرنه میکائیلش بداشتی ایمن

اگر نه اسرافیلش بداشتی ایسر

168

برآن مثال که پیکان گذر کند ز پرند

زگاو و ماهی بگذشتیش پرنداه رر

169

ز قتل مرحب آواز مرحبان مهان

شد از زمین به فلک چون دعای پیغمبر

170

گرازی از کف شیرخدا به گاه گریز

به زخم گرزه خارا شکن فکند سپر

171

فتاد مهر سلیمان به خاک و اهرمنی

چو باد برد و پریوار شد نهان ز نظر

172

خدیو نیو چو پران شهاب از پی دیو

بشد ز بهر سپر سوی باره راهسپر

173

در حصار ببستند چل یهود عنود

برآن که باره علم محمدی را در

174

مگو حصار یکی آسمان کز افرازش

عیان شدی چو یکی گوی توده اغبر

175

ز بس متانت آسیب گنبد هرمان

ز بس رزانت آشوب سد اسکندر

176

ز باره اش که دو صد ره بر از سپهر برین

به یک مثابه نمودی دوگاو زیر ه زبر

177

چنان رفیع که بر قعر ژرف خندق آن

نتافتی ز بلندی فره رغ هفت اخر

178

عیان ز شیب فصیل وی آسمان کبود

چو از فرود دماوند تل خاکستر

179

هرآنکه ساکن آن قلعه از صغیر و کبیر

همه ستاره شناس و همه ستاره شمر

180

از آنکه منطقه را با معدل از دو کران

فرود چنبره آن حصار بود ممر

181

همه خبیر ز تربیع هرمز وکیوان

همه بصیر به تثلیث زهره ی ازهر

182

فراز کنگر عالیش امتان کلیم

هزار مرتبه در پایه از مسیحا بر

183

ز حمل جثه آن باره خسته گاو زمین

برآن مثال که در زیر بار لاشه خر

184

رسید بر در آن باره شرزه شیر خدای

گرفت حلقه در را به چنگ زورآور

185

به قدرتی که در آویختی اگر با کوه

چو تار کارتن از هم گسیختیش کمر

186

به نیرویی که اگر چنگ در زدی به سپهر

شدی چنانکه به سنگ اندر اوفتد ساغر

187

به قوتی که اگرگوی خاک بگرفتی

چو مغز خصم پریشان شدی ز یکدیگر

188

دری چنان را با قوتی چنین افکند

ز سطح غبرا بر اوج گنبد اخضر

189

غریو ساخت ز مرد و خروش خاست ز زن

زفیر خاست ز بوم و نفیر خاست زبر

190

بیل وبیلک وشمشیر و خنجر و خنجیر

به خشت و خاره و سرپاش و گرزه و جمدر

191

به پیلگوش و دژ آهنج و ناوک و زوبین

به پیلپا و یک انداز و دهره و تکمر

192

گرفته راه بر آن شرزه شیر و غافل ازین

که کس نبندد با خاشه سیل را معبر

193

چو تندسیل که آید زکوهسار فرود

دمان به باره برآمد خدیو شیر شکر

194

ز آفتاب حوادث نیافتند یهود

به غیر سایه زنهار شاه هیچ مفر

195

ز دستوانه و خفتان و خود و درع و زره

ز گوشواره و خلخال و طوق و تاج و کمر

196

ز در وگنج و ضیاع و عقار و مال و حشم

ز زر و سیم و مراع و مواش و خیل و حشر

197

ز ناق های مرصع زمام از یاقوت

ز باره های مکلل لگام از گوهر

198

گزیده گزیت و رسته ز صد هزار بلا

سپرده جزیت و جسته ز صدهزار خطر

199

امین ملک خدا دادشان امان و سرود

که هرکه ماند در سور ازو نماند سر

200

ز مال آنچه سزد بار یک سطبرهیون

برید هریک و زین جایگه کنید سفر

201

صفیه زاده حی بن اخطب آنکه به حسن

نبود در همه عالم چنو یکی اختر

202

شه آن نگار شکرخنده را به دست بلال

که عنبرین قمرش بود آتش عنبر

203

روانه ساخت به سوی رسول تا سازد

مفرحی دل او را ز عنبر و شکر

204

بلال برد پری را ز رزمگاه و پری

بشد بسان پری دیده تابش از منظر

205

رسول شد چو ز بیرحمی بلال آگه

هلال وار بکاهیدش از ملال قمر

206

سرود از چه ز آوردگاهش آوردی

دلت ز آهن و پولاد و روی بود مگر

207

تو آهنین دل و این ماهرو پری سیما

بلی نماید ز آهن پری به طبع حذر

208

پس از زمانی چون آن پری به هوش آمد

شدش ز مهر رسول خدا درون پرور

209

بدو سرود که ای ماه یاسمین سیما

سیه چراست رخت همچو برگ لیلوپر

210

گشود بسد و این گونه گشت گوهربار

که چون بکند در از باره حیدر صفدر

211

بدم به گوشه تختی نشسته چون بلقیس

بسان مرغ سلیمان به تارکم افسر

212

که ناگهان چو یکی صرع دار آشفته

که از مشاهده دیو لرزدش پیکر

213

زمین باره بلرزید و باژگون شد بخت

چو زورقی متلاطم میان بحر خزر

214

چنانکه ماه ز سبابه تو یافت شکاف

شکافت ماه جبینم ز پایه کر کر

215

وزان کرانه هژبر خدا امام هدی

چو بسته دید به یاران زکنده راه گذر

216

فرودکنده یکی ژرف رود بود روان

گذشته موجش از اوج نیلگون منظر

217

شکسته رهگذر سیل را یهود عنود

که تا ز آب نمایند دفع تند آذر

218

گرفت حلقه در را به چنگ شیر خدای

ز در نمود مرآن ژرف کنده را معبر

219

از آن سبب که در ازای در به قول درست

یکی به دست ز پهنای کنده بد کمتر

220

میان کنده به استاد مرتضی آونگ

گشاده روح امین زیر پای شه شهپر

221

شدند یثربیان پی سپر به نزد رسول

که هان نظاره نمادست ساقی کوثر

222

رسول گفت یکی پای او کنید به چشم

که هیچ گوش سراین را نمی کند باور

223

چو از نورد بپرداخت شاه خیبرگیر

سوی محیط گرایید بحر پهناور

224

نبی چو ماه نو آغوش برگشود ز مهر

که تا سپهر وفا را چو جان کشد در بر

225

علی به صفحه کافورگشت لولوبار

به مشک و غالیه آمیخت دان های درر

226

نبی سرودش کای آسمان عز و جلال

که هست ذات تو هستی کون را مصدر

227

چرا ز قرب من آمیختی به ماه نجوم

چرا ز وصل من انگیختی ز جزغ غرر

228

نه روز چون که برآید نهان شود کوکب

نه مهر چون که بتابد نهان شود اختر

229

گشود لعل گهربار مرتضی و سرود

که ای زبار خدا کاینات را سرور

230

نه طرف گلشن خرم شود ز اشک سحاب

نه صحن بستان ریان شود ز سعی مطر

231

نه اشک ابر لآلی شود به کام صدف

نه آب جوی زمرد شود به شاخ شجر

232

نه هرچه بیش ببارد سحاب در بستان

فزون شود فر نسرین و لاله و نستر

233

چو عشرتی که دو چشم گرسنه را ز طعام

شدند شاد ز فتح پدر شبیر و شبر

234

صباکه روحش شادان زیاد در جنت

صبا که جانش خرم بواد در محشر

235

به مخزنی که خداوند نامه آن را نام

چنین فشانده درین داستان ز کلک گهر

متن شعر کپی شد.