کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۱۵۲ - د ر ستایش شیراز صانه لله عن الاعواز و اعیان آن و تخلص به مدح معتمدالدوله منوچهرخان طاب ثراه گوید

1

تبارک الله از فارس آن خجسته دیار

که می نبیند چون آن دیار یک دیار

2

به زیر بقعه گردون به روی رقعه خاک

ندیده دیده بینا چنان خجسته دیار

3

کسی ندیده در آفاق اینچنین معمور

به هیچ عصری از اعصار مصری از امصار

4

نسیم او همه دلکش تر از نسیم بهشت

هوای او همه خرم تر از هوای بهار

5

ز لاله هر دمن اوست کوهی از یاقوت

ز سبزه هر چمن اوست کانی از زنگار

6

حدایقش زده پهلو بهشت باغ بهشت

ز گونه گونه فواکه ز گونه گونه ثمار

7

ز بسکه زمزمه سار خیزد از هامون

ز بسکه قهقهه کبک آید از کهسار

8

فضای دشت پر از صوتهای موسیقی

هوای کوه پر از لحنهای موسیقار

9

ز رنگ ریزی ابر بهار در هامون

ز مشک بیزی باد ربیع درگلزار

10

هزار طعنه دمن را به دکه صباغ

هزار خنده چمن را به کلبه عطار

11

ز هرکرانه پری پیکران گروه گروه

ز هر کنار قمرطلعتان قطار قطار

12

چو جسم وامق در تاب زلفشان ز نسیم

چو بخت عاشق درخواب چشمشان ز خمار

13

ز رشک خامه صورتگران شیرازش

روان مانی و لوشاست جفت عیب و عوار

14

ز هر چه عقل تصور کند در او موجود

ز هرچه وهم تفکرکند در آن بسیار

15

همه صنایع چینش به صحن هر دکان

همه طرایف رومش به طرف هر بازار

16

به صدهزار چمن نیست یک هزار و در او

به شاخ هرگل در هر چمن هزار هزار

17

به خاک او نتوان پا نهاد زانکه بود

ز انبیا و رسل اندرو هزار هزار

18

زهی سفید حصارش که نافریده خدای

چنان حصاری در زیر این کود حصار

19

به گرمسیر نخیلات او به وقت ثمر

بسان پیران خم گشته از گرانی بار

20

ز هر نهال برومندش آشکار ترنج

بسان گوی زنخ بر فراز قامت یار

21

نهال گوی زر آورده بار از نارنج

حدیقه کرده روان جوی سیم از انهار

22

یکی به شکل چو بر خط استوا خورشید

یکی به وضع چو در صحن آسمان سیار

23

جبال شامخه اش با سپهر نجوی گوی

چو عاشقی که کند راز دل به یار اظهار

24

به باغ و راغش هر گوشه صد بساط نشاط

- - ماه و مهرش هر یو هزار جام عقار

25

ز عکس ساقی و رنگ شراب و طلعت گل

پیاله گشته به هرگوشه مطلع الانوار

26

ز بس قلاع و صیاصی ز بس بقاع و قصور

ز بس مراع و مواشی ز بس ضیاع و عقار

27

به ساحتش نبود شخص را مجال گذر

به عرصه اش نبود مرد را طریق گذار

28

صوامعش چو ارم گشته کعبه اشراف

مساجدش چو حرم گشته قبله ابرار

29

منابرش چو فلک مرتقای خیل ملک

معابرش چو افق ملتقای لیل و نهار

30

ز بسکه عارف و عامی بر آن کنند صعود

ز بسکه رومی و زنگی درین شوند دوچار

31

منجمانش بی رنج زیج و اسطرلاب

ز ارتفاع تقاویم و اختران هشیار

32

ندیده نبض حکیمانش ازکمال وقوف

خبر دهند ز رنج نهان هر بیمار

33

محاسبانش زآغاز آفرینش خلق

شمار خلق توانند تا به روز شمار

34

ز لحن مرثیه خوانان او گدازد سنگ

چو جسم عاشق بیدل ز دوری دلدار

35

هزار محفل و در هر یکی هزار ادیب

هزار مدرس و در هریکی هزار اسفار

36

ز صرف و نحو و بدیع و معانی و امثال

بیان و فقه و اصول و ریاضی و اخبار

37

ز جفر و منطق و تجوید و رمل و اسطرلاب

نجوم و هیات و تفسیر و حکمت و آثار

38

یکی نکات طبیعی همی کند تعلیم

یکی رموز الهی همی کند تکرار

39

یکی نوشته بر اشکال هندسی برهان

یکی نموده ز قانون فلسفی اظهار

40

یکی سراید کاینست رای اقلیدس

یکی نگارد کاینست گفت بهمنیار

41

بویژه حضرت نواب آسمان بواب

محیط دانش و کان سخا و کوه وقار

42

به هر هنر بود از اهل هر هنر ممتاز

چو ازگروه بنی هاشم احمد مختار

43

تبارک از اسدالله خان جهان هنر

که هست اهل هنر را به ذاتش استظهار

44

گرش دو دیده ظاهرنگر برون آورد

به نوک گزلک تقدیر چرخ بد هنجار

45

به نور مردمک چشم معرفت بیند

سواد سر سویدای مور در شب تار

46

هزار چشم نهان بین خدای داده بدو

که خیره اند ز بیناییش الوالابصار

47

زهی وزیر سخندان که نوک خامه او

مشیر ملک بود بی زبان و بی گفتار

48

قلمش را دو زبانست و صدهزار زبان

به یک زبانی او یک زبان کنند اقرار

49

بود دو گوهر بکتاش در یسار و یمین

چو مهر و ماه روان بالعشی و الابکار

50

یکی یگانه به تدبیر همچو آصف جم

یکی گزیده به شمشیر همچو سام سوار

51

زکلک لاغر آن نیکخواه گشته سمین

ز گرز فربه این بدسگال گشته نزار

52

هم از عنایت داماد او عروس سخن

هزار طعنه زند بر عرایس ابکار

53

به دست اوست گه جود خامه در جنبش

بدان مثابه که ماهی شنا کند به بحار

54

خهی وصال سخندان که گشته نقد سخن

به سعی صیرفی طبع او تمام عیار

55

گذشته نثرش از نثره شعرش از شعری

ولی نه نثر دثارش بود نه شعر شعار

56

نه یک شعیر به شعرش کسی فشانده صله

نه یک پشیز به نثرش کسی نموده نثار

57

به هفت خط جهان رفته صیت هفت خطش

ولی ز هفت خطش نست حظ یک دینار

58

کلامش آب روانست و طبعش از حیرت

نشسته بر لب آب روان چو بوتیمار

59

اگر کمال بود عیب کاش می افزود

به عیب او و به عیب من ایزد دادار

60

ز ایلخان نکنم وصف زانکه بحر محیط

شناورش به شنا ره نمی برد به کنار

61

ز دود مطبخ جودش سپهر گشته کبود

ز گرد توسن قهرش هوا گرفته غبار

62

گرش به من نبود التفات باکی نیست

که نیست در بر خورشید ذره را مقدار

63

برادر و پسرش را چگونه وصف کنم

که مرگ خواهد از بیم تیغشان زنهار

64

یکی به یمن بمبنن زمانه خورده یمین

یکی ز یسر یسارش ستاره برده یسار

65

یک از هزار نگویم به صدهزار زبان

ثنای حضرت به گلبرگی خطه لار

66

ز بسکه لولو ریزد ز طبع لولو خیز

ز بسکه گوهر ریزد ز دست گوهربار

67

حساب آن نتوان کرد تا به روز حساب

شمار آن نتوان یافت تا به روز شمار

68

زهی کلانتر دانا که طوطی قلمم

به گاه شکرش شکر فشاند از منقار

69

چه مدح گویم از میر بهبهان که بود

به خوان همت او روزگار خوان سالار

70

اگرچه دیر بپیوست با امیر جهان

ولی ز خدمت او زود نگسلد چون تار

71

ز شیخ بندر هستم به ناله چون تندر

که داردم ز حقارت وقار آن چو حقار

72

دو دست اوست دو دریا و من ز حسرت آن

همی ز دیده دو دریا روان کنم به کنار

73

زهی وکیل که چون نفخ صور موتی را

دهد ز صیت سخا جان به جسم دیگربار

74

ز خان جهرم اگر باشدم هزار زبان

یک از هزارکنم وصف و اندک از بسیار

75

ز فیض صحبت خان نفر نفور نیم

که زنگ غم بزداید به صیقل افکار

76

چه مدح گویم از حکمران حومه که هست

یگانه گوهری از صلب حیدرکرار

77

محمد آنکه ورا بود عاقبت محمود

به عون احمد مختار و سید ابرار

78

ز قدح فارس مرا قدح کرد و گفت مگرد

به گرد دایره عیب یک جهان احرار

79

به عرق خویش ازین بیش نیش طعن مزن

که آخرت عرق شرم ریزد از رخسار

80

کلامت آب روان است و این عجب که مرا

نشست ز آب روانت به دل غبار نقار

81

ز قدح پارس چو بر گردنت بود تقصیر

ز در مدحش بر گردنت سزد تقصار

82

بویژه اکنون کز عدل حکمران جهان

شدس حیرت کشمبر و غیرت فرخار

83

جناب معتمدالدوله کز سحاب کفش

بود هماره در آزار ابر در آذار

84

ز بحر جودش جوییست لجه عمان

ز جیب حلمش گویی ست گنبد دوار

85

سپهر و هرچه درآن نقطه حکم او چنبر

جهان و هرکه درو بنده قدر او سالار

86

ستاره کیست که از امر او کند اعراض

زمانه چیست که بر حکم او کند انکار

87

زهی ز صاعقه تیغ آسمان رنگت

بسان رعد خروشان پلنگ درکهسار

88

به مهد عدل تو در خواب امن رفته جهان

ولیک بخت تو چون پاسبان بود بیدار

89

خلاف با تو بود آن گنه که توبه آن

قبول می نشود با هزار استغفار

90

بزرگوارا امیرا مرا یکی خانه است

که تنگ تر بود از چشم مور و دیده مار

91

به سطح آن نتوان کرد رسم دایره زانک

ز بسکه تنگ نگردد به هیچ سو پرگار

92

شود چو پای ملخ رویشان خراشیده

اگر دو پشه نمایند اندر آن پیکار

93

از آن سبب که ز ضیق فضا و تنگی جای

همی خورند ز هر گوشه بر در و دیوار

94

درو دو موش ملاقی شوند اگر با هم

ز هم گذشت نیارند از یمین و یسار

95

به جایگاه ملاقات جان دهند آخر

کشان نه راه گریزست و نه مجال گذار

96

وگر دو مور در او از دو سوکنغد عبور

زنند قرعه و بر یکدگر شوند سوار

97

از آن سبب که در آن تنگنایشان نبود

نه رهگذار فرار و نه جایگاه قرار

98

چهارده تن در خانه یی بدین تنگی

که نیک تنگ ترست از دهان ترک تتار

99

به روی یکدگر افتاده ایم پیر و جوان

چنانکه چین به رخ پیر و خم به زلف نگار

100

ولی دو خانه بود در جوار آن خانه

که زنده دارد ما را به یمن قرب جوار

101

وسیع چون دل دانا گشاده چون رخ دوست

به خرمی چو بهشت و به تازگی چو نگار

102

گر آن دو خانه یکی را به نقد بستانم

به نقد می نشوم با هزار غصه دوچار

103

بزرگوارا کردم شکایتی زین پیش

ز اهل فارس که شادان زیند و برخوردار

104

به هجو و هذیان بستند بر من این بهتان

کسان کشان نبود فهم معنی اشعار

105

کنون به عذر هجای نکرده بسرودم

مر این قصیده که دارد به مدحشان اشعار

106

قسم به حشمت و جاه توگر همی جویم

ز هبچ کس به جهان عیب خاصه از اخیار

107

ولی ز هرکه گزندی رسد به خاطر من

به تیغ هجو برآرم زجسم و جانش دمار

108

بود به کام تو یارب مدار هفت سپهر

کند به گرد مدر تا سپهر پیر مدار

109

تبارک الله از فکر بکر قاآنی

که جان حاسد از ابکار او بود افکار

110

خطای شعرش چون صبر عاشقان اندک

قبول نظمش چون جور دلبران بسیار

111

قوافی سخنش هست چون ثنای امیر

که طبع را ننماید ملول از تکرار

112

و یا عطای امیرست کز اعاده او

ز جان سائل مسکین برون برد تیمار

113

جهان جود موچهر خان که انگیزد

به گاه خشم ز آب آتش و ز باد بخار

114

همیشه خرگه اقبال و شوکتش را باد

امل طناب و فلک قبه و زمین مسمار

متن شعر کپی شد.