کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۱۵۷ - در ستایش کهف الادانی والاقاصی جناب حاجی آقاسی گوید

1

دوش بگشودم زبان تا درد دل گویم به یار

گفت عشاق زبون را با زبان دانی چکار

2

گر به قرب ما قنوعی در محبت شو حریص

ور به وصل ما عجولی در بلا شو بردبار

3

خوی با آوارگی کن چون نبینی جایگه

چاره از بیچارگی جو چون نداری اقتدار

4

معنی تسلیم دانی چیست ترک آرزو

بلکه ترک دل که در وی آرزو گیرد قرار

5

تن بود خانه طمع آن خانه را از سر بکوب

دل بود ریشه هوس آن ریشه را از بن بر آر

6

تر دل گ زانکه بعدل فارغست از درد و غم

جان رهان زانکه بی جان ایمنببت ازکیرودار

7

از مراد نفس دل برکن که ننگست آن مراد

وز حصار عقل بیرون شو که تنگست آن حصار

8

کام دلبر جویی از دل لختی آنسوتر نشین

وصل جانان خواهی از جان گامی آنسوتر گذار

9

هر چه جانان خواهد آن کن حرف صلح و کین مزن

هرچه گوید یار آن گو نام کفر و دین میار

10

دل چنان وقعی ندارد بهتر از دل کن فدا

جان چنان قربی ندارد خوشتر از جان کن نثار

11

تا ننوشی درد ناکامی نگردی نامجو

تا نپوشی برد بدنامی نگردی نامدار

12

در ز آب شور خیزد برگ تر ازچوب خشک

شهد از زنبور زاید دانه خرما ز خار

13

عیش جان آنگه شود شیرین که می گردید تلخ

روشنی آنگه دهد پروین که شب گردید تار

14

فخر عاشق از نعیم هر دو گیتی ننگ اوست

جز به مهر خو اجه کز وی می توان کرد افتخار

15

غبث دولت غوث ملت اصل دانش فصل جود

صدر دین بدر امم بحر کرم کوه وقار

16

حاجی آقاسی جهان جود و میزان وجود

کافرینش بر همایون ذات او کرد اقتصار

17

آنکه گر رشحی چکد از ابر دستش بر زمین

برنخیزد تا به حشر از ساحت هامون غبار

18

از دو گیتی چشم پوشیدست الا از سه چیز

عشق یزدان و نظام شرع و مهر شهریار

19

صورت آمال بیند در قلوب مرد و زن

نامه آجال خواند در قضای کردگار

20

بحر طغیان کرد در عهدش از آن شد مضطرب

کوه سر افراخت با حلمش از آن شد شگسار

21

روز مهر او ز صحرا عنبرین خیزد نسیم

وقت خشم او ز دریا آتشین جوشد بخار

22

دی بر آن بودم که از حزمش کنم حرفی رقم

بر سر انگشتان من بستند گفتی کوهسار

23

دوشم آمد از سخای او حدیثی بر زبان

از زبانم هر زمان می ریخت درشاهوار

24

خلق می گویند مختارست در هر کار و من

بارها دیدم که در بخشش ندارد اختیار

25

شکل روببن دزکشد رایش ز تارعنکبوت

خود رویین ، تن کند حزمش ز تاج کو کنار

26

حرزی از جودش اگر بیتی به بازو حامله

بچه نه مه می نماندی در مضیق انتظار

27

نوک کلک او به چشم آرزو شیرین ترست

از سر پستان مادر در دهان شیرخوار

28

جاه او گویند دارد هرچه خواهد در جهان

من مکرر آزمودستم ندارد انحصار

29

طبع او دریای مواجست و موج او کرم

موج دریا را که تاند کرد در گیتی شمار

30

وصف خلق او نوشتم خامه ام شد عنبرین

نقش جود او کشیدم نامه ام شد زرنگار

31

ای که دریا را نباشد پیش جودت آبروی

ویکه دنیا را نباشد بی وجودت اعتبار

32

ماجرای رفته را خواهم که از من بشنوی

گرچه دانم هست پیشت هر نهانی آشکار

33

چار مه زین پیش کز انبوه اندوه و محن

هر دلی بد داغدار و هر تنی بد سوگوار

34

فتنه در شیراز چون مرد مجاور شد مقیم

ایمنی ازفارس چون شخص مسافربست بار

35

شور و غوغا شد فراوان امن و سلوت گشت کم

کفر و خذلان یافت رونق دین و ایمان گشت خوار

36

دیده ها از شرم خالی سینه ها از کینه پر کنید ها

صدرها از غدر مملو چشمها از خشم تار

37

طارق از سارق مشوش عالم از ظالم برنج

صالح از طالح گریزان تاجر از فاخر فکار

38

مغزها غرق جنون و عقلها محو طنون

عیشها وقف منون و طیشها خصم وقار

39

نبضها چون استخوان شد استخوان ها همچو نبض

آن زدهشت مانده بی حس این ز وحشت بیقرار

40

چون مقابر شد معابر از هجوم کشتگان

پر مهالک شد مسالک از وفور گیر و دار

41

روز اگر بیچاره یی از خانمان رفتی برون

کشته یا مجروح برگشتی سوی خویش و تبار

42

شب اگر در خانه ماندی بینوایی تا به صبح

در میان خانه با دزدان نمودی کارزار

43

شرع بی رونق تر از اشعار من در ملک فارس

امن بی سامان تر از اوضاع من در روزگار

44

خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروه

بسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار

45

کلبه جراح آب دکه سلاخ برد

بس که لاش کشتگان بردندی آنجا بار بار

46

گاه مردان را به جبر از سر ربودندی کله

گه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار

47

فرقه یی هرسو دوان این با سپر آن با تبر

حلقه یی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار

48

بامهای خانه هول انگیز چون خاک قبور

برجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار

49

حمله آرد بهرکین گفتی به راغ اندر نسیم

پنجه یازد با سنان گفتی به باغ اندر چنار

50

باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغل

آب گفتی صارم مسلول دارد درکنار

51

پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوس

شیر هر گرمابه گفتی هست شیر مرغزار

52

شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینه

مرد رم کردی ز سایه خویش اندر رهگذار

53

دل ز جان الفت بریدی با همه الف نهان

چشم از مژگان رمیدی با همه قرب جوار

54

خاک در زیر قدم دزدیست گفتی نقب زن

آب در جوی روان تیغیست گفتی آبدار

55

فی المثل را گر کسی خفتی به خلوتگاه امن

جستی از جا هر زمان چون آدمی وقت خمار

56

سبلت اشرار رعب انگیز چون چنگال شیر

مژه الواط هول آمیز چون دندان مار

57

روز و شب رافرق از هم کس نیارستی ازآنک

مهر و مه بر سمت آن کشور نکردندی مدار

58

قصه کوته حال آن کشور بدین منوال بود

تا ز ری آمد به سوی فارس صاحب اختیار

59

روز اول از در تدبیر یاسایی نوشت

طرفه یاسایی کزو هر کس گرفتند اعتبار

60

ثت در وی شغل هرک از رعیت تا سپه

در نظام مملکت بسطی در آن با اختصار

61

خلق آن یاسا چو برخواندند گفتند ای شگفت

حاکمی آمد که کار ملک ازو گیرد قرار

62

عامه اشرار باهم متفق بستند عهد

تا به عون یکدگر چون کوه مانند استوار

63

چون دو روزی رفت دزدی چارش آوردند پیش

سر برید آن چارراوان ماجرا جست انتشار

64

آن بدین گفتا که هی هی زین نهنگ پیل کش

این بدان گفتا که بخ بخ زین پلنگ شیرخوار

65

چون شدند اشرار آگه عقدشان از هم گسیخت

جامه پیوندشان را ریخت از هم پود و تار

66

این بدان گفتا که اکنون چاره جز ز نهار نیست

آن بدین گفتا که کس را شیر ندهد زینهار

67

آن عزیمت کرده سوی غال غول از اضطراب

این هزیمت جسته سوی غار مار از اضطرار

68

فرقه یی همچون زنان گشتند در چادر نهان

جوقه یی در نیمشب کردند از کشور فرار

69

آنکه بیرون شد ز شهر از بیم در هامون و کوه

یا چو ببژن رفت در چه یا چو اژدرها به غار

70

آن یکی در آب دریا رفت همچون لا ک پشت

وین دگر در ریگ صحرا خفت همچون سوسمار

71

وانکه اندر شهر پنهان بود کردندش اسیر

یا به دارالملک ری شد یا همان ساعت به دار

72

در همه شیراز اکنون شور و غوغا هیچ نیست

جز خروش عندلیب و بانگ کبک و صوت سار

73

کس نگرید جز صراحی کس ننالد غیر چنگ

کس نجوشد جز خم می کس نموید غیر تار

74

شبروی گر هست ما هست آن هم اندر آسمان

سرکشی گرهست سروست آن هم اندر جویبار

75

گر کسی خنجر کشد بید است آنهم در چمن

ورتنی طغیان کند سیلست آن هم در بهار

76

کس ندارد عزم غوغا جز به مستی چشم دوست

کس نتابد سر ز فرمان جز به شوخی زلف یار

77

تا سه شب بازار و دکانها سراسر باز بود

جز دکان می فروش آن هم ز خوف کرد گار

78

باره شیراز را نیز آنچنان محکم نمود

کز قضاگویی کشیدستندگرد او حصار

79

باره ویران که از هر رخنه دیوار او

همچو تار از حلقه سوزن برون لرفتی سوار

80

آنچنان معمور و محکم کرد کز دروازه اش

باد بی رخصت به صحرا برد نتواند غبار

81

باغ هایی را که در گلزرشان از بی گلی

در دو صد فصل بهاران کس ندیدی یک هزار

82

شد چنان آباد از سعیش که گویی کرده چرخ

بر سر هر شاخ گل صد خوشه پروین نثار

83

خلق از طغعان فتادسنند لیک از سعی او

سیلهای آب طغیان کرده اند از هرکنار

84

بب ن که انهار و قنات و ج ری از هرب ری کند

همچو پرویزن مشبک گشته خاک آن دیار

85

بسکه هردم چشمه آبی بجوشد از زمین

آب پنداری به جای سبزه روید از قفار

86

الله الله حاکمست این یاسحاب رحمتست

کاب می بارد هم ازکوه و دشت و مرغزار

87

سوی ما حاکم فرستادی و یا بحر محیط

بهر ما ناظم روان کردی و یا ابر بهار

88

از وجود او نه تنها کارها رونق گرفت

کآبها را نیز آب دیگر آمد روی کار

89

زینهمه طوفان آبی کز زمین جوشیده است

خلق را باید به کشتی رفتن اندر رهگذار

90

گر ز سعی او بدینسان آبها افزون شدی

نهرها از شهرها خیزد چو امواج از بحار

91

دی به صاحب اختیار از فرط حیرانی کسی

گفت کای بخت بلندت را هنرمندی شعار

92

چشم بندی کرده یی مانا جهانی را به سحر

ورنه در ماهی دو نتوان کرد چندین کار و بار

93

فتنه بنشاندی ز فرش و باره را بردی به عرش

دوست را کردی شکور و خصم را کردی شکار

94

نهرهاکردی روان هریک به ژرفی زنده رود

باغها آراستی هریک به خوبی قندهار

95

صدهزار افزون نهال تازه کشتی وین عجب

کان همه بالید و خرم گشت و برگ آورد و بار

96

گفتش ای نادان تو از راز نهانی غافلی

سم و زر را صیرفی داندکه چون گیرد عیار

97

عجزمن چون دیدحاجی خواست کز اعجازخویش

در وجود من نماید قدرت خویش آشکار

98

من اثر هستم موثر اوست زین غفلت مکن

من سبب هستم مسبب اوست زین حیرت مدار

99

می نبینی آب و گویی از چه گردد آسیا

می نبینی باد و گویی از چه جنبد شاخسار

100

سخت حیرانی ز صورت های گوناگون که چیست

چون نیی آگه ز کلک قدرت صورت نگار

101

احمد مرسل که آنی رفت و بازآمد ز عرش

می نبود الا ز یمن قدرت پروردگار

102

مرحبا بردست حیدرگو که او مرحب کش است

ورنه از خود اینهمه جوهر ندارد ذوالفقار

103

باری اندر فارس ا کنون یک پریشان حال نیست

غیر من کاشفته ام چون زلف ترکان تتار

104

اسم و رسم من به د ستورالعمل امسال نیست

وین عمل اصلا نبد دستور در پیرار و پار

105

نه به شه یاغی شدم نه بر خدا طاغی شدم

نه ز اوباش صغارم نه ز الواط کبار

106

نه رحیم رنگرز هستم که بر ارک وکیل

هر شبی شمخال اندازم ز بالای منار

107

نه علی یک دستیم کز بهر یک پیمانه می

برکشم خنجر یهودان را نمایم تار و مار

108

نه فریدون خان نادانم که از نابخردی

خویش را در کار و بار فارس دانم پیشکار

109

هم نیم احمد که لاچین را فرستم حکم قتل

روز روشن خنجر آجینش کنم خورشیدوار

110

کیستم آخر گدایی بینوایی بی کسی

شیوه من شاعری شغلم مدیح شهریار

111

گر کسی گو ید که قاآنی شب و روزست مست

راست گوید نیستم یک دم ز مهرت هوشیار

112

ورگناهم اینکه بر خوبان عالم مایلم

راستست اخلاق خوبت را به جانم خواستار

113

ور خطایم اینکه می کوشیدم به عیب و عار تو

نبستم منکر که مدح من ترا عیبست و عار

114

می دهم هر دم دل راد ترا نسبت به ابر

گر چه می دانم که آن روح لطیفست این بخار

115

نور رایت را به نور مه برابر می نهم

گرچه می بینم که آن اصلست و این یک مستعار

116

در بزرگی با جهان جاه ترا همسر کنم

گرچه می یابم که آن فانیست این یک پایدار

117

زین قبل بی حد خطا دارم که نتوانم شمرد

ور شمارم شرمساریها برم روز شمار

118

گر قصور مدحت از مایه شرمندگیست

اندرین معنی جهانی هست چون من شرمسار

119

قصه کوته پایه خود بین نه استعداد من

زانکه من در مرتبت جویم تو بحر بی کنار

120

خلعت و انعام و مرسومم بیفزا زانچه بود

تا به عمر و دولت و بختت فزاید کردگار

121

آن مکن با من که درخورد من و قدر منست

آن بفرما کز تو زیبد وز تو ماند یادگار

122

گر وجودت قادرست اما ز جودت نادرست

قطع مسو رم من ای جودت جهان را مستجار

123

حکم کن کز لوی ئیلم حکم اجرا در رسد

تا بر آرم چون نهنگ از جان بدخواهت دمار

124

یک دعا بیشت نگویم واندعا اینست و بس

کت بهر کامی که خواهی بخت سازد کامگار

متن شعر کپی شد.