غزل · مولوی
غزل شماره ۱۶۴۱ - من چو در گور درون خفته همی فرسایم...
1
من چو در گور درون خفته همی فرسایم
چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
2
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم
مرده و زنده بدان جا که تویی آن جایم
3
مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو
چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
4
نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست
یاد کن از من مسکین که تو را می پایم
5
چون نیابم مه رویت سر خود می بندم
چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم