کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۲۵۵ - در مدح محمدشاه مبرور و لشکر کشیدن به سمت هرات گوید

1

سخن گزافه چه رانی ز خسروان کهن

یکی ز شوکت شاه جهان سرای سخن

2

بخوانده ایم بسی بار نامهای قدیم

بدیده ایم بسی کار نامهای کهن

3

نه از قیاصره خواندیم نز کیان عجم

نه از دیالمه خواندیم نز ملوک یمن

4

چنین مناقب فرخنده کز خدیو زمان

چنین مآثر شایسته کز کیای زمن

5

مهین خدیو محمد شه آفتاب ملوک

سپهر عز و معالی جهان فهم و فطن

6

هزار لجه نهنگست در یکی خفتان

هزار بیشه هژبرست در یکی جوشن

7

به گاه کینه نبیند سراب از دریا

به وقت وقعه نداند حریر از آهن

8

کند نبرد اگر مهرگان اگر کانون

کشد سپاه اگر فرودین اگر بهمن

9

بزرگ همت او خرد دیده ملک جهان

فراخ دولت او تنگ کرده جای حزن

10

کدام جامه که از تیغ او نگشت فبا

کدام لامه که از تیر او نگشت کفن

11

کجا نشسته بود او ستاده است پشین

کجا سواره بود او پیاده است پشن

12

ز بانگ کوس چنان اندر اهتزاز آید

که هوش پارسیان از سرود اورامن

13

یکی دوگوش فراده بدین دُرنامه نغز

که کارنامه شاهست و بارنامه من

14

به سال پنجه و اند از پس هزار و دویست

چوکرد آهوی خاور به برج شیر وطن

15

به عزم چالش افغان خدا ز ری به هرات

سپه کشید و برانگیخت عزم را توسن

16

مگو سپاه که یک بیشه شیر جوشن پوش

مگو سپاه که یک پهنه پیل بیلک زن

17

بساطشان همه هنگام خواجگی میدان

قماطشان همه هنگام کودکی جوشن

18

هزار بختی سرمست و هرکدام به شکل

چو زورقی که ازو چار لنگرست آون

19

فراز هریک زنبوره برکشیده زفیر

چو اژدری که گشاید ز بوقبیس دهن

20

نود عراده گردنده توپ قلعه گشای

چنان که بر کتف باد سدی از آهن

21

دمیده از دم هر توپ دود قیراندود

چنان که باد سیاه ازگلوی اهریمن

22

درخش آینه پیدا ز پشت پیل چنانک

ز اوج گنبد خاکستری عروس ختن

23

دوگوش توسن گردان ز عکس سرخ درفش

چو نوک نیزه بیژن ز خون نستیهن

24

ز کوه و دشت چنان در گذشت موکب شاه

که ازکریوه کهسار سیل بنیان کن

25

همه ز جلدی و چستی به دشت چون آهو

همه ز تندی و تیزی به کوه چون پازن

26

رسید تا به در حصن غوریان که به خاک

نیافریده چنو قلعه قادر ذوالمن

27

دروب او همه چون پنجه قضا مبرم

بروج او همه چون باره بقا متقن

28

بزرگ بار خدا گفتیی به روی زمین

بیافریده یکی آسمان ز ریماهن

29

نه بس شکفت که همچون ستاره در تدویر

هزار گنبد دوارگنجدش به ثخن

30

هزار پهلو پولاد خای پتیاره

گزیده بهر حراست در آن حصار سکن

31

درشت هیکل و عفریت خوی و کژمژگوی

سطبرساعد و باریک ساق و زفت بدن

32

زمخت سیرت و زنجیرخای و ناهنجار

وقیح صورت و مویین لباس و رویین تن

33

کهین برادر دستور مرزبان هرات

مشمر از درکینش دو دست تا آرن

34

به کو توالی آن دز درون آن ددگان

چنان عزیزکه عزی درون خیل شمن

35

سران شاه به فرمان شاه پره زدند

چو لشکر اجل آن باره را به پیرامن

36

حصاریان پلنگینه خوی کوه جگر

ز بهر رزم فروچیده عزم را دامن

37

ز چیرگی همه مانند سیل درکهسار

ز خیرگی همه مانند دود درگلخن

38

جهنده از بر پیکان چو مرغ از مضراب

رمنده از دم خنجر چو گوی از محجن

39

همه هژبر به چنگ و همه دلیر به جنگ

همه معارک جوی و همه بلارک زن

40

به پیش بیلک برنده دیده کرده هدف

به پیش ناوک درنده سینه کرده مجن

41

وزین کرانه هژبرافکنان لشکر شاه

سطبریال و قوی بال وگردو شیرشکن

42

به چشمشان خم شمشیر ابروی دلدار

به گوششان غو شیپور نغمه ارغن

43

به دشنه تشنه چو طایف به چشمه زمزم

به فتنه فتنه چو خسرو به شاهد ارمن

44

پرند هندی ترکان نمودی از پس گرد

چو در شبان سیاه از سپهر عقد پرن

45

هوای معرکه از گرد راه و چوبه تیر

نمود چون کتف خار پشت و پر زغن

46

رمیده از فزع توپ اهل باره چنانک

گزندگان هوام از بخور قردامن

47

ز زخم توپ و آشوب شهریار جهان

ز بسکه شد در و دیوار باره پر روزن

48

نمودی از پس آن باره گرد موکب شاه

چو جرم چرخ مشبک ز پشت پرویزن

49

به کوتوال حصار آنچنان جهان شد تنگ

که حصن نای به مسعود و چاه بر بیژن

50

جریح گشته سباه و سلیح گشته تباه

روان ز جسم روان گشته و توان ز تون

51

چه گفت گفت چه جوشیم در هلاکت جان

چه گفت گفت چه کوشیم در فلاکت تن

52

گیاه نیست روان کش برند و روید باز

نه شاخ گل که به هر ساله بر دمد ز چمن

53

کنون علاج همینست و بس که برگیریم

به دست مصحف و تیغ افکنیم بر گردن

54

چو عجز و ذلت ما دید و رنج و علت ما

ز جرم و زلت ما بگذرد خدیو زمن

55

زگفت او همه را چهره برشکفت چوگل

به آفرینش زبانها گشاده چون سوسن

56

به عجز یکسره برداشتند مصحف و تیغ

ز سر فکنده کله برکتف نهاده رسن

57

دمان شدند و امان خواستند و شاه جهان

رس گشود و ضمان گشتشان ز خلق حسن

58

سه روز ماند و سپه خواند و زر و سیم فشاند

سپس به سوی حصار هرات راندکرن

59

یکی انیشه مکارپیشه برد خبر

به مرزبان هری کای همیشه یار محن

60

شه از ری آمد و بگرفت غوریان و پریر

به شاده آمد و در جاده جای داشت پرن

61

همی به چشم من آیدکه بامداد پگاه

هوا به برکند از گرد جامه ادکن

62

ازین خبر دل افغان خدا چنان لرزید

که روز گرما در دست خلق بابیزن

63

بخواست مرکب و از جای جست و بست کمر

پی گریز و به بدرود برگشاد دهن

64

خبر رسید به دستور جنگ دیده او

گره فکند بر ابرو ز خشم چون سوهن

65

ز جای جست و بشد سوی مرزبان هری

که هان بمان و مینداز لجین را به لجن

66

اگر ز جنگ گریزی ز ننگ می مگریز

روی چگونه بدین مسکنت ازین مسکن

67

چسان علاج گریزی که نیست راه گریز

نیی کلاغ و کبوتر که بر پری ز وکن

68

نه کرکسی که بپری ز شوق جانب غرب

همان ز غرب دگر ره کنی به شرق وطن

69

گرفتم آنکه توانی ز چنگ شیر گریخت

گریختن نتوانی ز شاه شیر اوژن

70

ز چار سوی تو بربسته اند راه گریز

تو ابلهانه نمد زین نهاده برکودن

71

زکردهای خود انجام کار چون دانی

که کردگار به دوزخ ترادهد مسکن

72

به نقد دوزخ سوزنده قهر سلطانست

بدو گرای و بکن عزم و بیخ حزم مکن

73

بدین حصار که ما راست مرگ ره نبرد

نه درز جامه که در وی فرو رود درزن

74

یکی همان که ببینیم کارکرد سپهر

بود که متفق آید ستاره ریمن

75

حصار را ز پس پشت خود وقایه کنیم

ز پیش باره برانیم باره بر دشمن

76

به مویه گفت بدو کاینت رای مستغرب

به ناله گفت بدو کاینت گفت مستهجن

77

هلا به رهگذر باد می مهل خاشاک

الا به جلوه گه برق می منه خرمن

78

به زرق می نتوان بست باد در چنبر

به کید می نتوان سود آب در هاون

79

گرفتم اینکه سقنقور برفزاید باه

لجاج محض نماید بدو علاج عنن

80

مگر حصار نه بنیان او ز آب وگلست

چسان درنگ کند پیش سیل بنیان کن

81

چو ماکیان بکراچید از غضب دستور

چو پشت تیغ بکار ابروان فکند شکن

82

که گر گریز توانی ز چنگ شه بگریز

وگرنه رنج بیندوز وگنج بپراکن

83

میان آن دو تن ایدر ستیزه بود هنوز

که بانگ بوق به عیوق برشد از برزن

84

طراق مقرعه بگذشت از دوصد فرسنگ

غبار معرکه بررفت تا دوصد جوجن

85

در حصار به رخ بست مرزبان هری

گشاد قفل و برون ریخت گوهر از مخزن

86

ز در و لعل و زر و سیم و جوزق و جاورس

ز نقد و جنس و جو وکاه وگندم و ارزن

87

ز برد و خز و پرندین و قاقم و سیفور

ز طوق و یاره و خلخال و عقد و ارونجن

88

همی بداد به صاع و همی بداد به باع

همی بداد به کیل و همی بدادبه من

89

موالیان ملک را هرآنچه بد به هرات

گرفت و برد به زندان و برنهاد رسن

90

ندا فکند ز هرگوشه تا مدافعه را

برون شوند ز شهر هری جه مرد و چه زن

91

مد به وقعه اگر احورست اگر اعور

دمد زکینه اگر الکنست اگر ازکن

92

جوان و پیر و زن و مرد و کاهل و جاهل

کلان و خرد و بد و نیک و ابکم و الکن

93

زبیل و بیلک و شمشیر و خنجر و خنجیر

به رمح و ناوک و کوپال و گرزه و گرزن

94

به سهم و ناچخ و صمصام و خشت و دهره و شل

به تیر و نیزه و سرپاش و سف و صارم وسن

95

به نیش و ناخن و چنگال و چوب و سنگ و سفال

برندواره و سوهان و گرز و پتک و سفن

96

ز هر گروه و ز هر پیشه و ز هر بیشه

ز هر سرای و ز هر خانه و ز هر برزن

97

به هر سیاق و به هر سیرت و به هر هنجار

به هر طریق و به هر عادت و به هر دیدن

98

ز برج و باره و ایوان و خاکریز و فصیل

ز پشت و پیش و بر و شیب و ایسر و ایمن

99

هم از میانه گزین کرد شش هزار دلیر

هژبر زهره و پولادوش و تیغ آژن

100

سوار گشت و سپه راند و پشت داد به دز

ببست راه شد آمد بر آن سپاه کشن

101

شه آفرین خدا خواند و رخش راند و کشید

بلارکی که به مرگ فجاست آبستن

102

کف آورید به لب از غضب بلی نه عجب

که چون بتوفد دریاکف آورد به دهن

103

بسا سرا که به صارم برید در مغفر

بسا دلاکه به ناوک درید در جوشن

104

خروش توپ دزآشوب شاه و لشکر خصم

همان حکایت لاحول بود و اهریمن

105

ز نوک ناوک بهرام صولتان ملک

زمین معرکه شد کان سرخ بهرامن

106

بسی نرفت که از ترکتاز لشکر شاه

ز فوج افغان بر اوج چرخ شد شیون

107

ز مویه چهره هریک چو رود آمویه

ز نیزه پیکر هریک به شکل پالاون

108

بسا سوار کزان رزمگه به گاه گریز

یم جان و غم تن بتاخت تا به ختن

109

بسا پیاده که در جوی و جر بخفت و هنوز

برون نکرد زنخدان ز چاک پیراهن

110

سپاه خصم ز پیش و سپاه شاه ز پی

چنان که از عقب صید شیر صید افکن

111

هم آبت ر حشم بدان فت کای دلیر بکوب

هم آن ز قهر بدین گفت کای سوار بزن

112

ز بس گروهه زنبوره های تندر غو

ز بس گلوله خمپارهای تنین ون

113

هنوز لشکر آن مرز را بشورد دل

هنوز مردم آن بوم را بتوفد تن

114

گمان من که ز فرسوده استخوان گوان

دمد ز خاک هری تا به روز حشر سمن

115

ازان سپس که ز میدان فرونشست غبار

ز آب دیده آن جاودان دود افکن

116

ملک پیاده شد و قبه سرادق او

به هشتمین فلک آمد قرین نجم پرن

117

گسیل کرد به میمند و اندخود سپاه

سوی هزاره گره از برای دفع فتن

118

ز صد هزاره هزاره یکی نماند به جای

که می نگشت گرفتار قید و بند و شکن

119

همه شکسته دل و مستمند و زار و اسیر

ندیم حسرت و یار شجون و جفت شجن

120

بسی نشد که زمستان رسید و شیر سفید

فروچکید ز پستان ابر قیرآگن

121

هوا چو دیده شاهین سیاه گشت و شمید

سپید پر حواصل به کوه و دشت و دمن

122

مهندسان قوی دست اوقلیدس رای

بساختند به فرمان شهریار زمن

123

مدینه یی چو مداین رزین و شاه گزین

گزید جای درو چون شعیب در مدین

124

ز کار شاه به افغان خدا رسید خبر

ژکید و بر رخش از غم چکید اشک حزن

125

گواژه راند به دستور خویش و از دل ریش

فغان کشید و برو طیره گشت کای کودن

126

نگفتمت ز پی جنگ ساز رنگ مکن

نگفتمت ز پی رزم تار عزم متن

127

بغاب شیر قدم درمنه به قوت وهم

به آب بحر شناور مکن به دعوی ظن

128

ز خشم او دل دستور بردمید از جای

چنان که دود به نیروی آتش ازگلخن

129

بدو سرود که ای تند خشم کند زبان

عبث به خیره میاشوب و برمکوب ذقن

130

ترا پرستش ما آن زمان پسند افتد

که خود خموش نشینی به گوشه یی چو وثن

131

کنون زمان علاجست نی زمان لجاج

یکی متاب سر از رسم و راه اهریمن

132

مرا به یاد یکی چاره آمدست شگرف

که تازه گردد ازو جان جادوی جوزن

133

شنیده ام که سفیری ز انگلیس خدای

دو سال رفت که سوی ری آمد از لندن

134

شگرف دانش و بسیار دان و اندک حرف

درازفکرت و کوته بیان و چرب سخن

135

کنون به سوی سفیر از پی شفاعت خویش

به عجز و لابه و تیمار و آه و محنت و رن

136

وسیله یی بگمار و رسیله یی بنگار

فروغ صدق بجوی و در دروغ مزن

137

پیام ده که ملک گر گرفت ملک هری

عنان رخش نگیرد مگر به ملک دکن

138

نه قندهار بماند به جای نه کابل

نه بامیان نه لهاور نه غزنه نه پرون

139

ز صوبجات به گردون شود زفیر و نفیر

ز دیرجات به کیوان رود غریو غرن

140

نه ملک پونه بماند به جای نه سیلان

نه سومنات و نه گجرات نه سرنگ و پتن

141

نه منگلوس و نه صدرس نه حجره نه دهلی

نه بنگلوس و نه مدرس نه تته نه کوکن

142

نه رامپور و نه احمد نگر نه تانیسر

نه کانپور و نه ملتان نه دارویی نه فتن

143

همه بنادر هندوستان کند ویران

چه بمبئی چه بنارس چه مجهلی چه و من

144

کند خراب اگر داکه است اگر کوچی

کند یباب اگر الفی است اگر الچن

145

هزار جان کند اندر شکار پور شکار

ز خون روان کند اندر بهار پور جون

146

چنان که آمد و نگذاشت در دیار هری

نشان ز بوم و بر و کاخ و کوخ و باره و بن

147

به هیچ باغ نه سوری بماند نه سنبل

به هیچ راغ نه فرغرگذاشت نه فرغن

148

تو گر نیایی و ما را ز بند نرهانی

زکاخ وکوخ هری بر هوارود هوزن

149

وزین کرانه به شاه جهان پیام فرست

به عجز و لابه و لوشابه و فریب و شکن

150

که خسروا بد ما را جزای نیک فرست

کت از خدای به نیکی رساد پاداشن

151

نگر به ذلت ما در گذر ز زلت ما

مرا ز زحمت من وارهان ز رحمت و من

152

گرم حیات دهی اینک این هرات بگیر

درخت رحمت بنشان و بیخ قهر بکن

153

به شرط آنکه سفیری زانگلیس خدای

شود به نزد تو ما را ز جرم بابیزن

154

زمان حرب سر آمد زبان چرب مگر

دهد دوباره به قندیل بختمان روغن

155

بسی درود بر اوگفت و بس دو رودبرو

ز دیده راند و ز دل چاک زد به پیراهن

156

ز بسکه مویه و افغان و اشک و آه و اسف

ز بسکه ناله و فریاد و ریو و بند و شکن

157

بر او زبان ملک نرم گشت و خاطر گرم

فراخ کرد بر او تنگنای بند و شکن

158

به ری برید فرستاد و در رسید سفیر

دو گونه حال و مقال و دو رویه سر و علن

159

زبان مو الف گوی و روان مخالف جوی

بیانش حاجب خاطر، گمانش ساتر ظن

160

وزیر روس هم از پی بسان باد شمال

چمان به مخیم اقبال شاه راند چمن

161

سه روز پیشتر از پیک انگلیس خدای

ز ری رسید چنان کز سپهر سلوی و من

162

رواق رتبتش از اوج آسمان اعلا

ضمیر روشنش از نور آفتاب اعلن

163

زبان و روی و دل و جان و دیده جانب شاه

عمل ز قول نکوتر دل از زبان ابین

164

چو مرزبان هری را بهانه شد سپری

سفیر آمد و بگذشت دور حیلت و فن

165

ز جنگ مدتی آسوده کامران بوده

کشیده رطل امان و چشیده طعم و سن

166

سفیر یار و ملک مهربان و حرص فزون

حصار سخت و سپه چست و ملک استرون

167

بهار آمده دی رفته خاطر آسوده

ز درد برد و عذاب خمول و سجن شجن

168

به جای ابر به کهسار پشته پشته گیاه

به جای برف به گلزار توده توده سمن

169

فضای باغ معنبر ز اقحوان و عرار

هوای راغ معطر ز ضیمران و ترن

170

دمن چو روضه خضرا ز برگ سیسنبر

چمن چو بیضه بیضا ز شاخ نسترون

171

شکست ساغر پیمان و از خمار غرور

دلش به سینه بجوشید همچو باده به دن

172

به باره برد سر اندر دوباره همچو کشف

به چاره تیر فکندن گرفت چون بیهن

173

ملک ز خشم بتوفید و لب گزید و گزید

سنانگذار سپاهی قرینه با قارن

174

همش ز خشم دو چشم آل گ شته چون لاله

همش ز قهر دو رخ سرخ گشته چون رویین

175

مثال داد که از هر کرانه پره زنند

به گرد باره هژبرافکنان شیرشکن

176

یلان ز هر سو سنگر برند و نقب زنند

به شهربند هری از چهار جانب و جن

177

چهار برج زنند از چهار سوی حصار

هزار بار ز نه باره سپهر اتقن

178

درون هر یک گردان کمین کنند و زنند

شراره بر دم آن مارهای مهره فکن

179

مگرکه باره شد رخنه رخنه چون غربال

مگرکه قلعه شود ثقبه ثقبه چون اژکن

180

درافکنند به دز تیر چرخ و کشکنجیر

برآورند عدو را دمار از میهن

181

شگرف کنده آن باره را بیندایند

به لای و لوش و نی و نال و خار و خاشه و شن

182

به مرزبان هری تنگ شد جهان فرخ

چو کام اژدر بهمن ربای ، بر بهمن

183

سفیر آمد و سوگند خورد و لابه نمود

چنان که شغل شفیعست و رسم بابیزن

184

به جهدهای مین بست عهدهای متین

بیان ز شکر احلی زبان و موم الین

185

که مرزبان هری یابد ار ز شاه امان

سپس به پایه ی تخت شه آرم از مامن

186

شه از سفیر پذیرفت آنچه گفت و نهفت

بر او گماشت رقیبی همه فراست و فن

187

سفیر رفت و نکرد آنچه گفت و یک دوسه روز

بماند و زهر بیفزودشان به چرب سخن

188

ره جدال نمود و در نوال گشود

گهر به طشت ببخشود و سیم و زر به لگن

189

به روز چارم برگشت و دیده بان ملک

به شه چگونگی آورد و کار شد روشن

190

ملک ز خشم بر آنگونه تند شد به سفیر

که می بر آتش سوزنده برزنی دامن

191

به لاغ گفت که یا حبذا به لاغ مبین

زهی رسالت مطبوع و رای مستحسن

192

چو هست رای دورنگی دگر درنگ مکن

سر وفاق نداری در نفاق مزن

193

سفیر راستی آورد و عرضه کرد به شاه

که ای به خصم و ناخوشتر از جحیم جهن

194

خلاف مصلحت ملک ماست فتح هری

که می بزاید ازین فتح صدهزار شکن

195

نخست باید بستن مسیل چشمه آب

که رفته رفته شود چشمه سیل بنیان کن

196

بسا نحیف نهالا که گر نپیراییش

فضای باغ فروگیرد از فروع و فنن

197

ملک شنفت و برآشفت زانچه گفت و نهفت

ز کار او رخ روشن نمود چون جوشن

198

سفیر طیره و شرمنده بازگشت به ری

سه روز ماند و ز ری رخش راند زی ارمن

199

پیام داد به فرمانروای هند که کار

تباه گشت و نشد چیره بر سروش اهرن

200

سفینه یی دو سه لشکر به شهر فارس فرست

مگرکه شاه عنان بازدارد از دشمن

201

ملک بماند و سپه خواند و زر فشاندو نشاند

ز جان جیش به جلاب عیش جوش محن

202

بسی نرفت که افغان خدا ز سختی کار

فغان کشیده پی چاره گشت دستان زن

203

گسیل کرد بزرگان و موبدان و ردان

به نزد شاه جهان با حنین و مویه و هن

204

کنار هریک از آب چشم چون چشمه

درون هریک از باد سرد چون بهمن

205

شراره سخط پادشاه زبانه کشید

ز خشک ربشی آن خشک مغزتر دامن

206

چه گفت گفت که هان نوبت گذشت گذشت

زمان زجر و عقابست و قید و بند و شکن

207

که ناگهان خبر آمد به شه ز خطه فارس

که انگلیس خداکرد ساز شور و فتن

208

به بحر فارس فرستاد ده سفینه سپاه

همه مصالح پیکار در وی آبستن

209

سفینگان همه هریک ز خود و خنجر و تیغ

بزرگ کرده شکم چون زنان آبستن

210

ملک ازین خبرش غم زدود و زهره فزود

چو لهو باده گسار از نوای زیرافکن

211

به خویش گفت به عزمست افتخار ملوک

نه همچو بوم به بوم خراب و کاخ کهن

212

به آب و گل ندهد دل کراست هوش و خرد

به بوم و بر ننهد سر کراست فهم و فطن

213

همه ستایش مرد از صفات مرد بود

برای روشن و عزم درست و خلق حسن

214

کنون که بوم و بر خصم شد خراب و یباب

جهان به دیده او تیره شد چون پر پژن

215

بجا نماند جز این یک به دست خاک خراب

که اندرو سزد ار آشیان کند کوکن

216

به آنکه رخت سپاریم از هرات به ری

مهی دو از دل و جان بستریم زنگ حزن

217

مه از چهارده بگذشت تا سپاه مرا

زمخت گشته چو گیمخت تن ز شوخ و درن

218

دم بلارکشان سوده از طعان و ضراب

پی تکاورشان سوده از شقاق و عرن

219

به مویشان همه بینی غبار جای عبیر

به جسمشان همه یابی هزال جای سمن

220

بویژه آنکه زمستان دوباره آمد و رفت

سمن ز راغ و گل از باغ و لاله از گلشن

221

همه صحایف آفاق را بیاهارد

دمنده ابر سیاه از سپید آمولن

222

و دیگر آنکه ببینیم کانگلیس خدای

بروکه چیره بود آسموغ یا بهمن

223

قضای عهد کند یا به کینه جهد کند

فریشته است مر او را دلیل یا اهرن

224

اگر به صلح گراید به پادشاه جهان

عنان رزم بتابیم از سکون سنن

225

و گر نبرد نماید بزرگ بارخدای

بر آنچه حکم کند عین رحمت ست و منن

226

عروس فتح و ظفر تا که را کشد در بر

شموس جاه و خطر تا کرا نهد گردن

227

کنون به دعوی رای رزین و فکر متین

بری چمیم چو موسی به وادی ایمن

228

به پای تخت سپاریم رخت تا لختی

برون ز سختی آساید و درون ز شکن

229

سپس خدیو برین رای دل نهاد و بخواست

کمانکشان کمین دار را ز هر مکمن

230

به میرکابل و سردار قندهار نبشت

شگرف نامه یی از رنگ و بوی مینو ون

231

ز بس لآلی مضمون سطور او دریا

ز بس جواهر مکنون شطور او معدن

232

به سیم ساده پریشیده عنبر سارا

به لوح نقره طرازیده نافه ادمن

233

حدیث رفته و آینده برشمرد و نمود

رموز پیش و پس راز خویش را معلن

234

مهین سلاله سردار قندهار که هست

به تخت و بخت جوان و به اسم و رسم کهن

235

ببرد همره خویش از هرات جانب ری

به هرچه خواست نه لا گفت در جواب نه لن

236

نویدنامه به هرجا نوشت و زآمدنش

بسا رمیده رواناکه آرمید به تن

237

امیرزاده فریدون که شکر شاه جهان

به عهد مهد سرودی نشسته لب ز لبن

238

بر آن سرست که بر جای زر فشاند سر

برین نوید و به وجد آیدش ز شوق بدن

239

ز شوق درگه شاهش همی بجنبد مهر

چو جان مرد مسافر ز آرزوی وطن

240

شها مها ملکا ملک پرورا ملکا

تویی که جنگ تو از یاد برده جنگ پشن

241

ستایش تو به ذات تو و محامد تست

نه از فزونی سامان و شارسان و شتن

242

نه وصفت اینکه مکلل بود ترا اکلیل

نه مدحت اینکه مغرق بود تو را گرزن

243

به بوی دلکش خود مفتخر بود عنبر

به طیب طینت خود معتبر بود لادن

244

به نور خویش بود آفتاب عالمگیر

به زور خویش بود شیر غاب صیدافکن

245

عیان شود خطر آدمی ز رنج خطیر

که تا نسوزد بو برنخیزد از چندن

246

ستایش تو به ملک هری بدان ماند

که تاکسی بستاید اویس را به قرن

247

ز فتح مکه نگویدکسی ثنای رسول

ثنای او همه از حسن سیرتست و سنن

248

به آب و تاب گهر را همی نهند سپاس

نه زین قبلی که به عمان در است یا به عدن

249

ثنا کنند درخشنده شمع را به فروغ

نه زینکه هست مر او را ز زر و سیم لگن

250

تو عزم خویش همی خواستی نمود عیان

به خسروان جهانگیر و مهتران زمن

251

هری گرفت نمی خواستی ز بهر خراج

که صد خراج هری باشدت کهین داشن

252

چو هست عزم جهانگیر گو مباش هری

نه آخرش همه فرکند کردی و فرکن

253

به حیله ای که عدو کرد می مباش دژم

که کار خنجر برنده ناید از سوزن

254

حدیث صلح حدیبیه را به بوسفیان

یکی بخوان و بپرداز دل ز رنج و محن

255

همان حکایت صفین بخوان و حیله عمرو

که کرد آن همه غنج و دلال و عشوه و شن

256

نه برتری ز پیمبر بباش و لاتیاس

نه بهتری ز محمد بمان و لاتحزن

257

یکی بخوان و بخند از سرور چون سوری

یکی ببین و ببال از نشاط چون نوژن

258

بدین قصیده غرا یکی ببین ملکا

که با قبول تو گیتی نیرزدش به ثمن

259

به هرکجاکه شود جلوه گر برندگمان

که راست تازه عروسی بود به شکل و فتن

260

ولی دو عیب نهانیش هست و گویم از آنک

رواست گفتن عیب عروس نزد ختن

261

نخست آنکه قوافی به چند جای در او

مکررست چو انعام شاه در حق من

262

اگرچه زین قبلش شکر لازمست ازآنک

همی به شکر فزاید چو برفزود منن

263

دوم قوافیش ار یک دو جا خشن نشگفت

کنند جامه گدایان به جای خز ز خشن

264

ازین دو عیب چو می بگذری به خازن غیب

که نطق ناطقه در مدح او بود الکن

265

وگر دراز بود همچو عمر و دولت شاه

چنین درازی دلکش ز کوتهی احسن

266

بدین دُرنامه دلکش رواست قاآنی

و ان یکاد دمندت همی به پیرامن

267

مثل بود به جهان تا حدیث دعد و رباب

سمر بود به زمان تا وداد نل و دمن

268

دوام ملک خداوند تا هزاران اند

بقای بخت شهنشاه تا هزاران ون

متن شعر کپی شد.