کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

قصیده ·

قصیده شماره ۳۴۴ - د ر مدح خاتم انبیا محمد مصطفی و امام عصر عجل الله فرجه و ستایش محمدشاه غا زی و جناب حاجی میرزا آقاسی گوید

1

بود این نکته در حکمت سر ای غیب برهانی

که در جانان رسی آنگه که از جان عیب برهانی

2

خرد شیدست و دانش کید و هستی قید جهدی کن

که رخش جان ز جوی شید و کید و قید بجهانی

3

کمال نفس اگر جوی بیفکن عجب دانای

حیات روح اگر مواهی رها کن خوی حیوانی

4

معذب تا نداری تن مهذب می نگردد جان

که تا برگش نپرانی نبالد سرو بستانی

5

بسان خواجه از روحانیان هم گام بیرون زن

که فخری نیست وارستن ز قید جسم جسمانی

6

به ترک خمرگوی و درک امر طاعت حق کن

که قرب روح و ریحان به ز شرب راح ریحانی

7

اگر شوخ جوانستی وگر شیخ نوانستی

ترا طاعت به کار آید نه تسویلات شیطانی

8

به آب بی نیازی چهره جان آن زمان شویی

که همچون خواجه گردهستی از دامن برافشانی

9

ازین مطموره تن جای در معموره جان کن

که در مقصوره ی عزلت عروسانند روحانی

10

طریق خواجه گیر ار همتی داری که روز و شب

به خود زحمت نهد تا خلق را باشد تن آسانی

11

برو در مکتب تجرید درس عشق از بر کن

که دست آویز دونانست حکمتهای لقمانی

12

اثر از مهر و کین خواجه دان در کار نفع و ضر

نه در تثلیث برجیسی نه در تربیع کیوانی

13

چه گوی راوی قمی چه گفت از شارع امی

درایت پیش گیر آخر روایت را چه می خوانی

14

لغت در معرفت لغوست گو رو هر چه خواهی گو

چو مقصود سخن دانی چه عبرانی چه سریانی

15

از آن مرد خدا از دیده امی بود پنهان

که عارف داغ بر دل دارد و زاهد به پیشانی

16

به دست آر ار توانی دل به دستار از چه یی مایل

که دستارت نبخشد سود اگر از اهل دستانی

17

گر از دستار سنگین چهر جان رنگین شدی بودی

زیارتگاه جانها گنبد قابوس جرجانی

18

اگر در مجلس خواجه به صدق و درد بنشینی

لهیب هفت دوزخ را به آهی سرد بنشانی

19

برو با دوست اندر خلوت جان راز دل سین

که از بیرون نبخشد سود سالوسات لامانی

20

سواد عشق چون بینی بهل سودای عقل ازسر

که در خورشید تابستان بتن بارست بارانی

21

اگر عزم فنا داری بسوز از دل که عاشق را

به خوان فقر بریانی به کار آید نه بورانی

22

غمی کاو جاودان ماند به ازعیشی که طیش آرد

که عاق را در الیک غم دومد وجدس وجدانی

23

بیا تسلیم را تعلیم گیر از همت خواجه

کزین تدبیر ناقص پنجه با تقدیر نتوانی

24

تو آخر ذره یی با چشمه بیضا چه می تابی

تو آخر قطره یی با لجه ی دریا چه می مانی

25

بهل تا دفتر دانش به خون دل فروشویم

که من امروز دانستم که دانایست نادانی

26

چو سوسن پیش ازین از ذکر سر تا پا زبان بودم

کنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی

27

چه پوشم جامه یی در تن که گه درم گهی دوزم

من آخر آفتابم خوشترم در وقت عریانی

28

من ار عورم ولی عوران محنت را دهم جامه

که روحم نسبتی دارد به خورشد زمستانی

29

به رشته آه چون غم را ز دل بیرون کشم گویی

که بیژن را برون آرد ز چه گرد سجستانی

30

تنم چون حلقه در شد دو تو از غم به نومیدی

که وقتی خواجه از رحمت نماید حلقه جنبانی

31

حیات روح و امن دل من اندر نیستی دیدم

بمیرم کاش این هستی به هستی باد ارزانی

32

اگر پیرایه هستی نبودی ذات پیغمبر

به یک ارزن نیرزیدی جهان باقی و فانی

33

محمد خواجه عالم چرغ دوده آدم

که سر آفرینش را وجودش کرده برهانی

34

کمال نور هستی از جمال او بود ورنه

حقایق را بدی همچون شقایق داغ نقصانی

35

زهی ماهی که انوارش بود اسرار لاهوتی

خهی شاهی که رایاتش بود آیات قرآنی

36

به امر او برآمد ناقه از خارا و رمزست این

که در خیل وی از صالح نیاید جز شتربانی

37

به تایید ولای او عزیز مصر شد یوسف

و گر نه پوست کردی بر تنش تا حشر زندانی

38

بود دارالشفای لطف او را این دو خاصیت

که در وی غم پرستاری نماید درد درمانی

39

شی اندر سرای ام هانی بود در طاعت

که ناگه جبرییل آمد فرود از عرش ربانی

40

که ای فهرست هستی ای مهین دیباچه فطرت

به سوی عرش نورانی گرای از فرش ظلمانی

41

نبی شد بر براق و رفت با جبریل تا سدره

ز پریدن فروماند آن همایون پیک ربانی

42

نبی گف ای مهین پیک خدا از ره چرا ماندی

چنین کاهسته می رانی به پیک خسته می مانی

43

به پاسخ گفتش ای مهتر مرا بگذار و خود بگذر

که گر من بادم از جنبش تو برقی در سبکرانی

44

مرا جا سدره است اما نوگر صدره چمی برتر

هنوزت رخش همت در تکست از گرم جولانی

45

نرود آی از براق عقل کاو وامانده همچون من

برآ بر رفرف عشق و بران تا هر کجا رانی

46

پیمبر گشت بر رفرف سوار و شد به او ادنی

شنید اسرار ما اوحی و دید آثار سبحانی

47

به جایی رفت کانجا جا نمی گنجد ز بی جایی

بدین جان و تن اما تن تنی ننمود و جان جانی

48

نهادندش به بر از خوان غیبی نزل لاریبی

پبمبر کرد از جان نزل آن خوان را ثناخوانی

49

پس آنگه ساز خوردن کرد ناگه از پس پرده

برآمد ز آستین دستی چو قرص ماه نورانی

50

پیمبر شکر یزدان کرد و گفت ای دست دست تو

مرا این دست برد از دست و درماندم ز حیرانی

51

گشودی دستی از غیب و نمودی دستگاه خود

بلی در دستگاهت دستیارانند پنهانی

52

به شخصم دستگیری کن که تا این دست بشناسم

که اندر دست خود افتم گرم زین دست نرهانی

53

چون دستوری ز یزدان جست و در آن دست شد خیره

بگفت ای پنجه شهباز دست آموز یزدانی

54

همه نوری همه زوری به جانت هرچه می بینم

بدان خیبرگثبا دست یداللهی همی مانی

55

هنوز آن حلقه در بود در جنبش که بازآمد

مرآن حلقه هستی به فرش از عرش رحمانی

56

نه خود را برد همره بلکه بیخود رفت و بازآمد

که در مقصوره وحدت نگنجد اول و ثانی

57

زهی پیغمبری کز محکمی احکام شرع او

به کاخ آسمان ماند که ننهد رو به ویرانی

58

ولی نا رفته از دنیا خلل افتاد در دینش

که قومی سخت دل کردند عزم سست پیمانی

59

بدینسان سالها بگذشت کاین دین بود آشفته

که اندر مرز گیهان می نبد یک مرد ایمانی

60

پیمبر خواست در دنیاکند مبعوث شاهی را

که از عدلش نظامی تازه گیرد دین دیانی

61

گزید از جمله شاهان سمی خود محمد را

که در دین تازه فرماید رسوم معدلت رانی

62

س شاهان محمدشه که تاییدات حکم او

برون برد از ضمیر خلق تسویلات نفسانی

63

شهنشاهی که نام نامیش برنامه هستی

بماند از شرف چون بای بسم الله عنوانی

64

اگر پیراهنی دوزد قضا اندر خور بختش

فضای عالم هستی کند آن را گریبانی

65

به غواصی چه حاجت نام جود او به دریا بر

که تا هر قطره آبش شود لولوی عمانی

66

بدخشان از چه باید رفت کلکش بر به نارستان

که تا هر دانه نارش شود لعل بدخشانی

67

نه تنها آدمی را دستش از بخشش کند دعوت

که تیغش دیو و دد را هم کند در رزم مهمانی

68

دو مژه او دو پنجه شیر را ماند که از هیبت

زند بر جان ناپاکان دین زوبین ماکانی

69

ز بس وجد و فرح دارد سراپا عید را ماند

به عیدی اینچنین باید دل و جان کرد قربانی

70

اگرگردون گشاده روی بودی نه چنین بدخو

گمان دارم که شاهش حکم فرمودی به دربانی

71

فراز مسند شاهی چو بنشیند خرد گوید

جهانی بر یکی مسند تبارک صنع یزدانی

72

معاذالله اگر با آسمان روزی به خشم آید

نماید چین ابرویش به جسم چرخ سوهانی

73

بلا تخمست و تنهاکشت و روزکینه تابستان

روانها خوشه شه دهقان و تیغش داس دهقانی

74

ندیدم تا ندیدم خنجر الماس فعل او

که از زمرد چکد مرجان وز آهن لعل رمانی

75

ز خون خصم در هیجا چو گردد لعل پیکانش

بخرد جوهری او را به جای لعل پیکانی

76

سرگیسو گرفته حور در کف بو که بنماید

به جای شهپر طاووس از خوانش مگس رانی

77

بپاید کودک بختش به مهد امن تا مهدی

نماید از حجاب غیب مهر چهر نورانی

78

امامی کز وجود او جهان برپا بود ورنه

صورها بازگشتی جانب نفس هیولانی

79

همامی کز ولای او اگر حرزی به خود بندد

به محشر وارهد ابلیس از آن آلوده دامانی

80

تبارک یا ولی الله آخر پرده یک سو نه

که تا از چهر میمونت کند گیتی گلستانی

81

چو بودی از نظر غایب نبودی شاه را نایب

رسولش حکم داد اول تو امضا دادیش ثانی

82

بلی چون حاجی آقاسی امینی در میان باید

که تا شه را رساند از تو توقیعات پنهانی

83

تو مانا ایزدی او جبرئیل و شاه پیغمبر

که شه را آرد از سوی تو تنزیلات فرقانی

84

نبودی گر چنین کردن نیارست اینهمه معجز

که از درکش بود قاصر عقول قاصی و دانی

85

هزاران در هزاران توپ سازد اژدها پیکر

که هریک جانشین دوزخند از آتش افشانی

86

بسیج قورخانه شه بری گر در بیابانها

نپوید در بیابانها نسیم از تنگ میدانی

87

دبیران سپه دفتر فروشویند یکباره

کز آنسوی شمار افتاده جیشش از فراوانی

88

مرا از کار شاهنشه همی بالله شگفت آید

که هرکاری کندگوبی که الهامیست ربانی

89

به نظم جیش و امن ملک و طی کفر و نشر دین

هزاران معجزات آرد فزون از فهم انسانی

90

تنی سرباز را زان سان که سلمان زی مدابن شد

کند از روی معجز والی ملک سلیمانی

91

به فضل خویش صاحب اختیار ملک جم سازد

ز بهر رجم دیوانش سپارد حکم دیوانی

92

مر آنهم بی سه آمد به لک فارس در وفتی

که بودند اندر آن کشورگروهی خائن و خانی

93

همه اندر خدا طاغی همه با پادشه یاغی

همه فاجر همه باغی همه فاسق همه زانی

94

زیاد از بسکه شد ظلم یزیدی اندر آن کشور

بسا مسلم که بر دار فنا جان داد چون هانی

95

به بخت شاه و عون خواجه اندر پارس حکم او

روان شد بی سپه چون در مداین حکم سلمانی

96

بدانسان فاربن ایمن شدکه خوبان هم ز بیم او

به هم بستندگیسو از پی دفع پریشانی

97

بجز دیگ سخای اوکه سال و ماه می جوشد

خم می هم ز جوش افتاد در دکان نصرانی

98

ز یک تن در همه کشور خروشی بر نمی خیزد

بجز در صبح و شام ازنای و کوس جیش سلطانی

99

چنان شد راست کار ملک ازوکاندر دبستان هم

نگردد از پی تعلیم خم طفل دبستانی

100

کمانگر تیر می سازد ز بیم آنکه می داند

به کیش شاه هر کژ کار را فرضست قربانی

101

ز بن برکند هر نرگس که بد اندر گلستانها

به جرم آنکه نرگس نسبتی دارد به فتانی

102

ز بس پهلوی مظلومان قوی کردست عدل او

سزد گر صعوه شاهینی نماید بره سرحانی

103

بساتین را چنان کرد از درختان تازه و خرم

که آب اندر دهان آرد ز حسرت حور رضوانی

104

حصاری کز دل اعدای خسرو بود ویران تر

به یک مه همچو رویین دز نمود از سخت بنیانی

105

ده و دو آسیاسنگ آب را زی دار ملک جم

ز قصر الدشت جاری کرد چون اشعار قاآنی

106

ز سنگ سخت بی ضرب عصا و دعوی معجز

ده و دو چشمه آب آورد چون موسی عمرانی

107

به سی فرسنگی شیراز رودی هست پهناور

که عمقش وهم اگر سنجد فروماند ز حیرانی

108

گران رودی که نتوانی ز پهنای شگرف آن

سمند عقل و خنگ وهم و رخش فکر بجهانی

109

شکم بر خاک می مالد چو مار گرزه در چنبر

به وقت باد می نالد چو رعد ابر آبانی

110

بود چون حکم او جاری مر آن رود از یکی چشمه

که نامش مختلف گویند دانایان ز نادانی

111

یکی شش بئر می داند یکی شش پیر می خواند

که شش چه بوده یا شش پیر آنجا کرده رهبانی

112

میان خطه شیراز و آن رود روان در ره

بودکوهی به غایت سخت چون اشعار قاآنی

113

سرش شبری دو بیرون جسته است ازچنبر هستی

پیش آنسوترک زآنجاکه دنیا می شود فانی

114

بباید کوه را سفتن کزین سو رود یابد ره

که اینسو ره ندارد رود اگرکه را نسنبانی

115

وزین سوتر یکی دره است هول انگیز کاندر وی

ز بس ژرفی توانی هفت دریا را بگنجانی

116

چنان ژرفست کز قعرش ببینی گاو و ماهی را

اگر با دوربین لختی نظر در وی بگردانی

117

بباید دره را انباشت با سدی گران کز بن

تواند می برآید آب تا گردد بیابانی

118

ز دوران کیومرث اولین شه تا محمدشه

که ختم پادشاهان جهانست از جهانبانی

119

تنی آن دره را انباشت نتوانست از شاهان

کسی نارست آن که را شکست از انسی و جانی

120

چه هوشنگ گران فرهنگ و چه تهمورس دانا

چه جمشید سپهراورنگ و چه ضحاک علوانی

121

چه افریدون و چه ایرج چه مینوچهر و چه نوذر

چه زاب دو ذراع آن شهره در فرخنده فرمانی

122

چه گرشاسب که بد خاتم ملوک پیشدادی را

چه فرخ کیقباد آن رسم عدل و داد را بانی

123

چه کاووس و چه کیخسرو چه گشتاب چه لهراس

چه روشن رای بهمن چه همایون دخترش خانی

124

چه داراب و چه دارا و چه اسکندر از رومی

سپاه آورد و غالب شد بر ایران و بر ایرانی

125

بر این نسبت یکایک برشمر ایران خدایان را

چه اشکانی چه سا سانی چه سلجوقی چه سامانی

126

بویژه جم که بیحد گنج داد و رنج برد اما

سر اسر ژاژ او بیهوده شد چون ژاژ طیانی

127

و دیگر شاه عباس آن شهی کز شوکت و فرش

شوی آگه کتاب عالم آرا را چو برخوانی

128

به سالار مهین بارگه الله وردی خان

که بدهم در سر افشانی سمر هم در زرافشانی

129

بکرد این حکم را وان رفت و نتوانست و بازآمد

سه ساله رنج او ناورد باری جز پشیمانی

130

کریم آن پادشاه زند با آن قوت و قدرت

که در هرکار بودش خاصه در تعمیر ویرانی

131

به سالی اندمالی چند از موج بحار افزون

به کار افکند و آخر خلق گفتندش که نتوانی

132

ولی آخر به بخت شهریار و باطن خواجه

که هستی نزد او خجلت برد از تنگ سامانی

133

کهین سربازی از خسرو حسین اسمی حسن رسمی

کم از شش مه نمود این کار مشکل را به آسانی

134

نخستین روز گفتندش مکن این کار و زو بگذر

که نتوانی اگر صدگنج سیم و زر برافشانی

135

نیی یزدان که تا کوه گران از پیش برداری

گرفتیمت به نیرو گردن شیران بپیچانی

136

نه برقی تا شکافی صخره صما ز یکدیگر

نه زلزالی که یاری کوه خارا را بجنبانی

137

وگر این کارکردی بازمان باور نمی افتد

همی گوییم یا پیغمبری یا سحر می دانی

138

بگفت از فر بخت شهریار و باطن خواجه

نه از زور تن و عزم دل و نیروی نفسانی

139

من این کوه گران از پیش بردارم بدان آیین

که خاقان را ز پشت پیل گرد زابلستانی

140

بگفت این را و از ایوان به هامون رفت و من حیران

که از ایوان به هامون چون خرامد سرو بستانی

141

مهندسهای اقلیدس مهارت خواست از هرسو

که یارند آزمودن طول و عرض ملک امکانی

142

نخستین خود به عون بخت شاه و باطن خواجه

بر آن که تیشه زد وان کوه حرفی گفت پنهانی

143

تو گویی رب سهل گفت و از دل گفت کآن دعوت

همان دم مستجاب افتاد در درگاه سبحانی

144

ز نوک آهنین تیشه شد آن که آهنین ریشه

وز آن دهشت پر اندیشه دل شیر نیستانی

145

توگفتی کوه آبستن بودکز هر کرا در وی

جنین سان رفته نقابی و نقش کرده زهدانی

146

میان کوه را بشکافت همچون دره یی از هم

دهان بگشادگفتی کوه شه را در ثنا خوانی

147

تو گویی نام تیغ شه به گوش کوه گفت ارنه

ز هم نشکافتی تا حشر با آن سخت ارکانی

148

وزین سو دره را سدی گران بربست همچون که

که گویی سد اسکندر بود در سخت بنیانی

149

مر آن سد را سه ده گز هست بالا و درازایش

به نسبت کرده از مقدار بالایش سه چندانی

150

تو گویی دره را که کرد و که را دره یا که را

ز جا برکند و در آن دره بنهاد از هنردانی

151

چه شش مه رفت جاری گشت دریایی خروشنده

که از طغیان هر موجش شدی نه چرخ طوفانی

152

مر آن را نهر سلطانی لقب بنهاد و می زیبد

کزین نام نکو موجش زند بر چرخ پیشانی

153

چو آن نهر از ره شش پیر آمد به که تاریخش

بگویم کز ره شش پیر آید نهر سلطانی

154

و یا چون آبروی شهری از وی شد فزون گویم

بیفزود آبروی شهری آب نهر سلطانی

155

به سد باغ شه چون دست خسرو ساخت دریایی

که گر بینی سراب فیض و بحر رحمتش خوانی

156

تو گوبی طبع خسرو بانی است آن ژرف دریا را

وگرنه کیست جز یزدان که دریا را شود بانی

157

دمادم از حباب آن آب برکف کاسه یی دارد

که نزد همت خسرو نمایدکاسه گردانی

158

به شب عکس مه و پروین عیان گردد ز آب او

چو از دیر سکوپا شعله قندیل رهبانی

159

نهان از شب آن دریا چه نهری چند و از هرس

سوی شهر و قرا جاری چنان کاحکام دیوانی

160

خیابانی بنا فرمود گرداگرد دریاچه

که می رقصد درختانش ز سیرابی و ریانی

161

ولی مشکل بروید زان خیابان سرو کز خجلت

نبالد پیش قد دلکشش سرو خیابانی

162

الف سان از میان جان کمر بربست و در یکدم

مهان شهر را کرد از نعیم شاه مهمانی

163

به یکدم خاک را بر آسمان کرد از چه از خیمه

یک انسان وینهمه قدرت تعالی شان انسانی

164

بزرگان مقدم رنج خدمت را کمر بسته

مقدم آری از خدمت توان شد نز تن آسانی

165

پر از ضحاک ماران شد زمین کز نیش هر نیزه

نمود ازکتف هر سرباز خسرو نیش ثعبانی

166

ز بانگ توپ کر شد چرخ و دودش رفت تا جایی

که شد خورشید کافوری سلب را جامه قطرانی

167

همیشه بانگ رعد از چرخ آید بر زمین وینک

غو رعد از زمین بر آسمان شد اینت حیرانی

168

ز بهر آنکه آب آورد و آبی روی کار آورد

ز بهر آب جشنی کرد به از جشن آبانی

169

چراغان کرد شیراز و بساتین را بدان آیین

که گفتی صبح نورانی دمید از شام ظلمانی

170

به جنبش ز اهتزاز باد هرسو شعله شمعی

چو از باد سحر برگ شقایقهای نعمانی

171

به هردروازه طرحی تازه افکندست کز شرحش

فرومانم چو باقل با همه تقریر سحبانی

172

به هریک طرح چل بستان سرا افکنده کز گردون

ز فرط شوق کیوان آمدست اینک به دهقانی

173

به هر بستانسرا قصری که گیتی با همه وسعت

نیاردکردن اندر قصر هر بستان شبستانی

174

مرتب باب هر قصرش چو صنعتهای جمشیدی

مهذب خاک هر باغش چو حکمتهای لقمانی

175

تو پنداری دو صف خوبان نشستشند رویارو

که با هم طعن همچشمی زنند و لاف همشانی

176

بود جنات عقبی هشت و اینک زاهتمام او

برونست از شمر جنات شیراز از فراوانی

177

حدیث خلد با شیرازیان اکنون بدان ماند

که مشت زیره زی کرمان برند از بهر کرمانی

178

زلیخاوش عروسی هست اکنون دار ملک جم

که بر خاکش سجود آرد جمال ماه کنعانی

179

به هر راغش بود باغی به هر باغش دوصد گلبن

به هر گل بلبلی همچون نکیسا در خوش الحانی

180

به هر راهش د وصدباره ست و در هر غرفه صد طرفه

به هر کویش دوصد جویست و در هر خانه صدخانی

181

سزد گر شه بدین کشور قدم را رنجه فرماید

که شه جانست و کشور تن نپاید تن به بی جا نی

182

سراسر ملک بستان شد ملک را تا که می گوید

به چم لختی درین بستان که داد عیش بستانی

183

شه ار آید سوی شیراز هر خشت دیار او

برآرد بایزیدآسا ز شادی بانگ سبحانی

184

بغیر از نهر سلطانی که دور از شاه می سوزد

ندیدم نهرکانونی نماید آب نیرانی

185

شها با دست چون دریا سوی این نهر گامی زن

که تا آبش بیفزاید چو سیل از ابر نیسانی

186

به هر جا هست نهری سوی بحر آید عجب نبود

که بحری بوی نهر آید ز تقدیرات یزدانی

187

گر آید حکم فرمای عجم زی دار ملک جم

گل شیرازگردد غیرت کحل سپاهانی

188

شهنشاها گر از سر چشمه جودت مدد یابم

به دریای ضمیر من کند هر قطره قطرانی

189

ور این مدحت قبول پادشه افتد عجب نبود

که بر خوان کمال من کند هر لقمه لقمانی

190

چو خود بودی محمد مرمرا حسان لقب دادی

عجب نی گر محمد را خوش آید مدح حسانی

191

اگر در عهد شه بودی و قدر شاعران دیدی

نراندی طعنه بر شاعر اثیرالدین اومانی

192

قوافی شد چو انعامت مکرر پس همان بهتر

که عمرت نیز همچون گفته من باد طولانی

متن شعر کپی شد.