غزل · عرفی
غزل شماره ۶۱ - می مغانه که از درد شور و شر صاف است...
1
می مغانه که از درد شور و شر صاف است
به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است
2
امام شهر ز سرجوش خمر نپرهیزد
نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است
3
مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب
که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است
4
لباس صورت اگر واژگون کنیم، بیند
که خرقه ی پشمین جامه ی طلا باف است
5
خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او
بلای صومعه داران قاف تا قاف است
6
گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت
قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است
7
اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی
به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است