غزل · عرفی
غزل شماره ۷۰ - دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است...
1
دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است
این درد زان زیاده که پایان موسم است
2
آنان که لاف مرتبه ی قرب می زنند
پهلو تهی کنند ز امکان که ملزم است
3
مردم اگر چه نقل ز فیض خرد کنند
ما دشمنیم با خرد، اندیشه حاکم است
4
هر نکته ای که هست به وجهی توان شناخت
تاوان جهل بی خردان بر معلم است
5
ما خود ز کبر تکیه به همت زدیم، لیک
درویش را معامله با جود منعم است
6
هر چند شرم دوست خلافش قبول کرد
معلوم شد ز کوشش عرفی که مجرم است