کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

ساقی نامه

1

الهی به مستان میخانه ات

بعقل آفرینان دیوانه ات

2

به دردی کش لجه کبریا

که آمد به شانش فرود انما

3

به دری که عرش است او را صدف

به ساقی کوثر، به شاه نجف

4

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به انده گریزان عشق

5

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

6

به انده پرستان بی پا و سر

به شادی فروشان بی شور و شر

7

کزان خوبرو، چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

8

به مستان افتاده در پای خم

به مخمور با مرگ با اشتلم

9

بشام غریبان، به جام صبوح

کز ایشانست شام و سحر را فتوح

10

که خاکم گل از آب انگور کن

سرا پای من آتش طور کن

11

خدا را بجان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان

12

به میخانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

13

که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر جا شدم سر به سنگ آمدم

14

بیا ساقیا می بگردش در آر

که دلگیرم از گردش روزگار

15

مئی ده که چون ریزیش در سبو

بر آرد سبو از دل آواز هو

16

از آن می که در دل چو منزل کند

بدن را فروزان تر از دل کند

17

از آن می که گر عکسش افتد بباغ

کند غنچه را گوهر شبچراغ

18

از آن می که گر شب ببیند بخواب

چو روز از دلش سر زند آفتاب

19

از آن می که گر عکسش افتد بجان

توانی بجان دید حق را عیان

20

از آن می که چون شیشه بر لب زند

لب شیشه تبخاله از تب زند

21

از آن می که گر عکسش افتد به آب

بر آن آب تبخاله افتد جباب

22

از آن می که چون ریزیش در سبو

بر آرد سبو از دل آواز هو

23

از آن می که که در خم چو گیرد قرار

بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

24

می صاف ز آلودگی بشر

مبدل به خیر اندر او جمله شر

25

می معنی افروز صورت گداز

مئی گشته معجون راز و نیاز

26

از آن آب، کاتش بجان افکند

اگر پیر باشد جوان افکند

27

مئی را کزو جسم جانی کند

بباده، زمین آسمانی کند

28

مئی از منی و توئی گشته پاک

شود جان، چکد قطره ای گر به خاک

29

به انوار میخانه ره پوی، آه

چه میخواهی از مسجد و خانقاه

30

بیا تا سری در سر خم کنیم

من و تو، تو و من، همه گم کنیم

31

بیک قطره می آبم از سر گذشت

به یک آه، بیمار ما درگذشت

32

بزن هر قدر خواهیم، پا به سر

سر مست از پا ندارد خبر

33

چشی گر از این باده، کو کو زنی

شوی چون ازو مست هو هو زنی

34

مئی سر بسر مایه عقل و هوش

مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش

35

دماغم ز میخانه بویی کشید

حذر کن که دیوانه، هویی کشید

36

بگیرید زنجیرم ای دوستان

که پیلم کند یاد هندوستان

37

دلا خیز و پائی به میخانه نه

صلائی به مستان دیوانه ده

38

خدا را ز میخانه گر آگهی

به مخمور بیچاره، بنما رهی

39

دلم خون شد از کلفت مدرسه

خدا را خلاصم کن از وسوسه

40

چو ساقی همه چشم فتان نمود

به یک نازم، از خویش عریان نمود

41

پریشان دماغیم، ساقی کجاست

شراب ز شب مانده باقی کجاست

42

بیا ساقیا، می بگردش در آر

که می خوش بود خاصه در بزم یار

43

مئی بس فروزان تر از شمع و روز

می و ساقی و باده جام سوز

44

می صاف ز الایش ما سوی

ازو یک نفس تا بعرش خدا

45

مئی کو مرا وارهاند ز من

ز آئین و کیفیت ما و من

46

از آن می حلال است در کیش ما

که هستی وبال است در پیش ما

47

از آن می حرام است بر غیر ما

که خارج مقام است در سیر ما

48

مئی را که باشد در او این صفت

نباشد بغیر از می معرفت

49

به این عالم ار آشنائی کنی

ز خود بگذری و خدائی کنی

50

کنی خاک میخانه گر توتیا

خدا را ببینی بچشم خدا

51

به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویشتن را خدا را ببین

52

تودر حلقه می پرستان در آ

که چیزی نبینی بغیر خدا

53

بگویم که از خود فنا چون شوی

ز یک قطره زین باده مجنون شوی

54

بشوریدگان گر شبی سر کنی

از آن می که مستند لب تر کنی

55

جمال محالی که حاشا کنی

ببندی دو چشم و تماشا کنی

56

نیاری تو چون تاب دیدار او

ز دیدار رو کن به دیوار او

57

قمر درد نوش است از جام ما

سحر خوشه چین است از شام ما

58

مغنی نوای دگر ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن

59

بگو زاهدان اینقدر تن زنند

که آهن ربائی بر آهن زنند

60

بس آلوده ام آتش می کجاست

پر آسوده ام ناله نی کجاست

61

به پیمانه، پاک از پلیدم کنید

همه دانش و داد و دیدم کنید

62

چو پیمانه از باده خالی شود

مرا حالت مرگ حالی شود

63

همه مستی و شور و حالیم ما

نه چون تو همه قیل و قالیم ما

64

خرابات را گر زیارت کنی

تجلی بخروار غارت کنی

65

چه افسرده ای رنگ رندان بگیر

چرا مرده ای آب حیوان بگیر

66

زنی در سماعی، ز می سرخوشی

سزد گر ازین غصه خود را کشی

67

توانی اگر دل، دریا کنی

تو آن در یکتای پیدا کنی

68

ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه

بیابی اگر لذت اشک و آه

69

بیا تا بساقی کنیم اتفاق

درونها مصفا کنیم از نفاق

70

بیائید تا جمله مستان شویم

ز مجموع هستی پریشان شویم

71

چو مستان بهم مهربانی کنیم

دمی بی ریا زندگانی کنیم

72

بگرییم یکدم چو باران بهم

که اینک فتادیم یاران زهم

73

جهان منزل راحت اندیش نیست

ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست

74

سراسر جهان گیرم از توست بس

چه میخواهی آخر از این یکنفس

75

فلک بین که با ما جفا میکند

چها کرده است و چها میکند

76

برآورد از خاک ما گرد و دود

چه میخواهد از ما سپهر کبود

77

نمیگردد این آسیا جز بخون

الهی که برگردد این سرنگون

78

من آن بینوایم که تا بوده ام

نیاسایم ار یکدم آسوده ام

79

رسد هر دم از همدمانم غمی

نبودم غمی گر بدم همدمی

80

در این عالم تنگ تر از قفس

به آسودگی کس نزد یک نفس

81

مرا چشم ساقی چو از هوش برد

چه کارم به صاف و چه کارم به درد

82

نه در مسجدم ره، نه در خانقاه

از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه

83

نمانده است در هیچکس مردمی

گریزان شده آدم از آدمی

84

گروهی همه مکر و زرق و حیل

همه مهربان، بهر جنگ و جدل

85

همه متفق با هم اندر نفاق

به بدخوئی اندر جهان جمله طاق

86

همه گرگ مانا همه میش پوست

همه دشمنی کرده در کار دوست

87

شب آلودگی، روز شرمندگی

معاذ الله از اینچنین زندگی

88

اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو

که او را نداند کسی غیر او

89

برو کفر و دین را وداعی بکن

به وجد اندر آ و سماعی بکن

90

مکن منعم از باده ای محتسب

که مستم من از جام لا یحتسب

91

چو ما زین می، ار مست و نادان شوی

ز دانائی خود پشیمان شوی

92

خوری باده، خورشید رخشان شوی

چه دنبال لعل بدخشان سوی

93

صبوح است ساقی برو می بیار

فتوح است مطرب دف و نی بیار

94

از ان می که در دل اثر چون کند

قلندر بیک خرقه قارون کند

95

نوای مغنی چه تاثیر داشت

که دیوانه نتوان به زنجیر داشت

96

مغنی سحر شد خروشی بر آر

ز خامان افسرده جوشی بر آر

97

که افسرده صحبت زاهدم

خراب می و ساغر و شاهدم

98

سرم در سر می پرستان مست

که جزمی فراموششان هر چه هست

99

به می گرم کن جان افسرده را

که می زنده دارد تن مرده را

100

مگو تلخ و شور آب انگور را

که روشن کند دیده کور را

101

بده ساقی آن آب آتش خواص

که از هستیم زود سازد خلاص

102

بمن عشوه چشم ساقی فروخت

که دین و دل و عقل را جمله سوخت

103

ازین دین به دنیا فروشان مباش

بجز بنده باده نوشان مباش

104

کدورت کشی از کف کوفیان

صفا خواهی، اینک صف صوفیان

105

چو گرم سماعند هر سو صفی

حریفان اصولی ندیمان کفی

106

چه درمانده دلق و سجاده ای

مکش بار محنت، بکش باده ای

107

ز قطره سخن پیش دریا مکن

حدیث فقیهان بر ما مکن

108

مکن قصه زاهدان هیچ گوش

قدح تا توانی بنوشان و نوش

109

سحر چون نبردی به میخانه راه

چراغی به مسجد مبر شامگاه

110

خراباتیا، سوی منبر مشو

بهشتی، بدوزخ برابر مشو

111

بزن ناخن و نغمه ای بر دلم

دمار کدورت بر آر از گلم

112

بکش باده تلخ و شیرین بخند

فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند

113

که نور یقین در دلم جوش زد

جنون آمد و بر صف هوش زد

114

قلم بشکن و دور افکن سبق

بسوزان کتاب و بشویان ورق

115

تعالی الله از جلوه آن شراب

که بر جملگی تافت چون آفتاب

116

تو زین جلوه از جا نرفتی که ای

تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه ای

117

رخ ای زاهد از می پرستان متاب

تو در آتش افتاده ای من در آب

118

که گفته است چندین ورق را ببین

بگردان ورق را و حق را ببین

119

مگو هیچ با ما ز آئین عقل

که کفر است در کیش ما دین و عقل

120

ز ما دست ای شیخ مسجد بدار

خراباتیان را به مسجد چکار

121

ردا کز ریا بر زنخ بسته ای

بینداز دورش که یخ بسته ای

122

فزون از دو عالم تو در عالمی

بدینسان چرا کوتهی و کمی

123

تو شادی بدین زندگی عار کو

گشودند گیرم درت بار کو؟

124

نماز ار نه از روی مستی کنی

به مسجد درون بت پرستی کنی

125

به مسجد رو و قتل و غارت ببین

به میخاه آی و فراغت ببین

126

به میخانه آی و حضوری بکن

سیه کاسه ای کسب نوری بکن

127

چو من گر ازین می تو بی من شوی

بگلخن درون رشک گلشن شوی

128

چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه برده است راه

129

نه سودای کفر و نه پروای دین

نه ذوقی به آن و نه شوقی به این

130

برونها سفید و درونها سیاه

فغان از چنین زندگی آه، آه

131

همه سر برون کرده از جیب هم

هنرمند گردیده در عیب هم

132

خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ

همه آشتیهای بدتر ز جنگ

133

فرو رفته اشک و فرا رفته آه

که باشند بر دعوی ما گواه

134

بفرمای گور و بیاور کفن

که افتاده ام از دل مرد و زن

135

دلم گه از آن گه ازین جویدش

ببین کاسمان از زمین جویدش

136

به می هستی خود فنا کرده ایم

نکرده کسی آنچه ما کرده ایم

137

دگر طعنه باده بر ما مزن

که صد بار زن بهتر از طعنه زن

138

نبردست گویا به میخانه راه

که مسجد بنا کرده و خانقاه

139

چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه بردست راه

140

روان پاک سازیم از آب تاک

که آلوده کفر و دین است پاک

141

ندانم چه گرمیست با این شراب

که آتش خورم گویی از جام آب

142

به می صاحب تخت و تاجم کنید

پریشان دماغم، علاجم کنید

143

جسد دادم و جان گرفتم ازو

چه میخواستم، آن گرفتم ازو

144

بینداز این جسم و جان شو همه

جسد چیست؟ روح روان شو همه

145

گدائی کن و پادشاهی ببین

رهاکن خودی و خدائی ببین

146

تکلف بود مست از می شدن

خوشا بیخود از ناله نی شدن

147

درون خرابات ما شاهدیست

که بدنام ازو هر کجا زاهدیست

148

بخور می که در دور عباس شاه

به کاهی ببخشند کوهی گناه

149

سکندر توان و سلیمان شدن

ولی شاه عباس نتوان شدن

150

که آئین شاهی از آن ارجمند

نشسته است برطرف طاق بلند

151

یکی از سواران رزمش هزار

یکی از گدایان بزمش بهار

152

سگش بر شهان دارد از آن شرف

که باشد سگ آستان نجف

153

الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیده مردمند

154

نگهدار این دولت از چشم بد

بکش مد اقبال او تا ابد

155

همیشه چو خور گیتی افروز باد

همه روز او عید نوروز باد

156

شراب شهادت بکامش رسان

بجد علیه السلامش رسان

157

رضی روز محشر علی ساقی است

مکن ترک می تا نفس باقی است

متن شعر کپی شد.