کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۸ - بنده دل شوم که او، خون فراغ می خورد ...

1

بنده دل شوم که او، خون فراغ می خورد

خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد

2

طوبی و خلد عافیت، می نخرم به مشت خس

زان که تذرو این چمن، طمعه زاغ می خورد

3

از چمنی نمی برد، نعمت برگزیده را

آن که وظیفه ثمر، از همه باغ می خورد

4

بی ادبی است موسی ام، ره بدهی به طور خود

کو لب شعله می گزد، شمع و چراغ می خورد

5

این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان

بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد

6

عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد

آب حیات از کف، خضر سراغ می خورد

متن شعر کپی شد.