غزل · عرفی
غزل شماره ۲۸۰ - تشته لب رفتم به جنت ، چشمه کوثر نبود...
1
تشته لب رفتم به جنت ، چشمه کوثر نبود
شعله جو رفتم به دوزخ، مشت خاکستر نبود
2
از بهشت افسانه ها می رفت،کانجا دوش دل
رفت و دید آن ها که واعظ می سرود، اکثر نبود
3
هرگز از بهر پریدن، مرغ جان کوشش نکرد
بود پایش بسته آخر، بی نصیب از پر نبود
4
عشق بت ورزیده ام، عیب است، می دانم، ولی
گرد دل بسیار گشتم، مطلب دیگر نبود
5
سینه بر تیمار دل، پرشعله عرفی، تا به کی
هیچ گاه بیمار دل را بالش و بستر نبود