کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۰۳ - دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد...

1

دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد

ملک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد

2

نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بود

بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد

3

یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست

گر چه استغنای حسنش مانع تغییر شد

4

کیست تا گوید به شیرین کز هوای جلوه ات

آب چشم کوهکن داخل به جوی شیر شد

5

گر تو را بی مهر گفتم، شکوه مقصودم نبود

شکر درد خویش گفتم که بی تاثیر شد

6

بس که تابوتم گرانبار از دل پر حسرت است

خلقی از همراهی تابوت من دلگیر شد

7

با وجود آن که جرم از جانب عرفی نبود

بی زبانی بین که قایل به صد تقصیر شد

متن شعر کپی شد.