کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۴۹ - شبی که در قدم وصل یار می گذرد...

1

شبی که در قدم وصل یار می گذرد

به ذوق گریه بی اختیار می گذرد

2

کسی که محرم درد من است می داند

که دیده بی نم و آب در کنار می گذرد

3

مخواب در دل شب ها که موج قافله ایست

که از کسی که به شب های تار می گذرد

4

به هر که عرضه کنم درد خویش، می بینم

که غرقه ام من و او در کنار می گذرد

5

صلای فرصت و برهان نیستی بر لب

پیاله در کف و صرف خمار می گذرد

6

شکاریان طلب نقش پای صید کنند

تو مست خوابی و هر دم شکار می گذرد

7

دلم به کوی تو با صد هزار نومیدی

به این خوش است که امیدوار می گذرد

8

دم جدایی دشمن رواست آفت جان

چنان نمود که یاری ز یار می گذرد

9

ز شان مطلب و شوق زبون من پیداست

که فرصتم به همین خار خار می گذرد

10

در آن مقام که عرفی ز دل گذشت و هنوز

گهی که می گذرد اشکبار می گذرد

متن شعر کپی شد.