کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۳۷ - هرکجا آیینه حسن جنون گل می کند...

1

هرکجا آیینه حسن جنون گل می کند

دود سودا بر سر ما نازکاکل می کند

2

بر لب ما، خنده یکسر شکوه درد دل است

هر قدر خون می خورد این شیشه قلقل می کند

3

سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باک

هرکه گردد شانه ، یاد زلف و کاکل می کند

4

دل چسان با خامشی سازد که یاد جلوه ات

جوهر آیینه را منقار بلبل می کند

5

دستگاه شوق تا بالد ز خودداری برآ

خاک را آشفتگی گردون تجمل می کند

6

منزلت خواهی مداراکن که در فواره آب

اوج دارد آنقدر کز خود تنزل می کند

7

جلوه مست و شوق سر تا نگاه اما چه سود

دیده و دانسته حیرانی تغافل می کند

8

زندگی نقد نفسها ریخت در جیب فنا

از تردد هر که می رنجد توکل می کند

9

از سلامت دست باید شست و زین دریا گذشت

موج اینجا از شکست خویشتن پل می کند

10

موج چون بر هم خورد بیدل همان بحر است و بس

کم شدن از وهم هستی جزء را کل می کند

متن شعر کپی شد.