غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۱۴۹۵ - شب که از جوش خیالت بزم گلشن تنگ بود...
1
شب که از جوش خیالت بزم گلشن تنگ بود
برهوا چون نکهت گل آشیان رنگ بود
2
بعد ازبن از سایه باید دید عرض آفتاب
تا تغافل داشت حسن آیینه ما زنگ بود
3
کس نمی گردد حریف منع از خود رفتگان
غنچه هم عمری به ضبط دامن دل چنگ بود
4
نوحه توفان کرد هرجا نغمه سرکردیم ما
ساز ما را خیر باد عیش پیشاهنگ بود
5
هر قدر اسباب دنیا بیش ، بار وهم بیش
مزرع هر کس درینجا سبز دیدم بنگ بود
6
ناله ای را از گداز شیشه موزون کرده ام
پیش ازبنم قلقل آوازشکست سنگ بود
7
ناتوانی برنیاورد از طلسم حیرتم
همچو موج گوهرم یک گام صد فرسنگ بود
8
هر بن مویم به پیری آشیان ناله ای ست
یک سر و چندین گریبان نغمه این چنگ بود
9
بی نشان بود این چمن گر وسعتی می د اشت دل
رنگ می بیرون نشست از بس که مینا تنگ بود
10
شب بهاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش
صبح بیدل درکنارم یک گلستان رنگ بود