کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۰۸ - هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود...

1

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

شخص هستی چون سحر هرجانفس زد خنده بود

2

ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست

دانه ای گر داشت دایم آسیا گردنده بود

3

خودفروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند

عالمی عنقاست اینجا نیستی پاینده بود

4

خلق از بی اتفاقی ننگ خفت می کشد

پنبه ها ربطی اگر می داشت دلق و ژنده بود

5

آرزوها در کمین نقب شهرت خاک شد

نام هم بهر فرورفتن زمینی کنده بود

6

صورت آیینه جز مستقبل تمثال نیست

بی تکلف رفته ما بود اگر آینده بود

7

نرگسستانهاست گلجوش از غبار این چمن

خوش نگاهی از حیا چشمی به خاک افکنده بود

8

بر سر فرهاد تا محشر قیامت می کند

تیشه ای کز بی تمیزی روی شیرین کنده بود

9

عالمی زین انجمن در خود نفس دزدید و رفت

تا کجا بوی چراغ زندگانی گنده بود

10

مستی و مخموری این بزم بی تغییر نیست

باده تا بوده است یکسر رنگ گرداننده بود

11

نه فلک دیدیم و نگرفتیم ایراد دویی

از دم یک شیشه گر این شیشه ها آکنده بود

12

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت

جز به حیرت دم نزد بیدل چه سازد بنده بود

متن شعر کپی شد.