کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۳۸ - بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود...

1

بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

حق نیاز به این سجده ها ادا نشود

2

ز تیر ه بختی خود میل در نظر دارد

به خاک پای تو هر دیده ای که وانشود

3

چه ممکن است که در بوته گداز وفا

د ل آب گردد و جام جهان نما نشود

4

برون سایه گل خوابگاه شبنم نیست

سرم به پای بتان خاک شد چرا نشود

5

توان شد آینه بحر عافیت چو حباب

اگر غبار نفس سد راه ما نشود

6

مرا ز مرگ به خاطر غمی که هست این است

که خاک گردم و دل محرم فنا نشود

7

ز یار دوری و آسایش ای فلک مپسند

که شبنم از برگل خیزد و هوا نشود

8

دل از غبار تعلق نمی توان برداشت

نسیم وادی عبرت اگر عصا نشود

9

به داغ می کند آخر جنون خرامیها

چو شمع به که کسی سربرهنه پا نشود

10

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل

که خاک گور هم این زخم را دوا نشود

متن شعر کپی شد.