کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۶۴ - جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه کار...

1

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه کار

کاروان هر سو رود بر خویش می بالد غبار

2

عیش این گلشن دلیل طبع خرسند است و بس

ورنه ازکس بیدماغی برنمی داردبهار

3

طاقت خودداری از امواج دریا برده اند

داد ما را عشق در بی اختیاری اختیار

4

همنوایی کو که از ما واکشد درد دلی

آب هم در ناله می آید به ذوق کوهسار

5

دیده نتوان یافتن روشن سواد جلوه اش

تا غبارت برنمی خیزد ز راه انتظار

6

دل به ذوق وصل نقشی می زند بر روی آب

ای هوس آیینه بشکن سخت بیرنگ است یار

7

بی نگاه واپسینی نیست از خود رفتنم

چون رم آهوست گرد وحشتم دنباله دار

8

عشرت گلزار بیرنگی مهیا کرده ام

در خزانم رنگهای رفته می آید به کار

9

نخل آهم ، آبیار من گداز دل بس است

بحر رحمت گو مجوش و ابر احسان گو مبار

10

تا نباشم خجلت آلود زمینگیری چو سنگ

محمل پرواز من بستند بر دوش شرار

11

سر متاب از چاک جیب و دامن دیوانگی

شانه ای در کار دارد ریشخند روزگار

12

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

نعل درآتش ز جوش رنگ می گردد بهار

متن شعر کپی شد.