کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۹۱ - به خود آنقدرکروفر مچین که ببنددت پی کین کمر...

1

به خود آنقدرکروفر مچین که ببنددت پی کین کمر

حذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر

2

ز پیام نشئه عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان

که مباد چون خط کهکشان فکند به چرخ برین کمر

3

بگذارکوشش حرص دون ته قبر زنده فرو رود

توبه سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین کمر

4

ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرمان

نبری به حکم جنون گمان که کند طواف سرین کمر

5

همه بسته اند میان دل به هوای سیم و خیال زر

تو ببند سبحه صفت همان به ره اطاعت دین کمر

6

به حضور معبد ما و من نرسید هیچکس از عدم

که نبست سجده هستی اش به میان ز خط جبین کمر

7

که دوید درپی جستجوکه نبرد ره به وصال او

چه گمان ره طلب تو زد که نبسته ای به یقین کمر

8

چو سحر فسرده نفس نه ای ، ز گذشتن این همه پس نه ای

تو گران رکاب هوس نه ای ، مگشا به خانه زین کمر

9

به مآل شوکت سرکشان بگشود چشم تو نیستان

که به خاک تیره در این چمن چقدر نهفته زمین کمر

10

ز غرور شمع وتعینش همه وقت می رسد این نوا

که علم به سرکش و ناز کن به همین کلاه و همین کمر

11

ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسان

که مدوزکینه خودسری به امید طاقت این کمر

متن شعر کپی شد.