کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۷۱۴ - جامی مگر از بزم حیا در زده ای باز...

1

جامی مگر از بزم حیا در زده ای باز

کاتش به دل شیشه و ساغر زده ای باز

2

آن زلف پریشان زده ای شانه ندانم

بر دفتر دلها ز چه مسطر زده ا ی باز

3

برگوشه دستار تو آن لاله سیراب

لخت جگر کیست که بر سر زده ای باز

4

ای ساغر تبخاله از این تشنه سلامی

خوش خیمه بر آن چشمه کوثر زده ای باز

5

مخموری و مستی همه فرش است به راهت

چون چشم خود امروز چه ساغر زده ای باز

6

ابر چه بهار است که بر بسمل نازت

تیغ مژه با برق برابر زده ای باز

7

هشدار که پرواز غرورت نرباید

دل بیضه وهم است و ته پر زده ای باز

8

برهستی موهوم مچین خجلت تحقیق

بر کشتی درویش چه لنگر زده ای باز

9

از خاک دمیدن به قبا صرفه ندارد

ای گل زگریبان که سر برزده ای باز

10

بیدل ز فروغ گهر نظم جهانتاب

دامن به چراغ مه و اختر زده ای باز

متن شعر کپی شد.