کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۷۳۷ - از لب خامش زبان وامانده کام است و بس...

1

از لب خامش زبان وامانده کام است و بس

بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس

2

مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن

گوش مینا حلقه ای گر دارد آن جام است وبس

3

تا نفس باقی ست نتوان بست بال احتیاج

این غناهایی که ما داربم ابرام است و بس

4

از نشان کعبه مقصود آگه نیستم

اینقدر دانم که هستی ساز احرام است و بس

5

وادی امکان ندارد دستگاه وحشتم

هر طرف جولان کند نظاره یک گام است و بس

6

بسته است از موی چینی صورتم نقاش صنع

صبح ایجادم همان گل کردن شام است و بس

7

دستگاه ما و من چون صبح برباد فناست

صحن این کاشانه ها یکسر لب بام است و بس

8

کاش از خجلت شرارم برنمی آمد ز سنگ

سوختم از شرم آغازی که انجام است و بس

9

برپر عنقا تو هر رنگی که می خواهی ببند

صورت آیینه هستی همین نام است و بس

10

بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن

داغم از اندیشه وصلی که پیغام است و بس

11

پختگی دیگ سخن را باز می دارد ز جوش

تا خموشی نیست بیدل مدعا خام است و بس

متن شعر کپی شد.