کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۷۴۱ - خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس...

1

خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس

آهی که قد کشید به دل خط کشید و بس

2

راه تلاش دیر و حرم طی نمی شود

باید به طوف آبله پا رسید و بس

3

جمعی که در بهشت فراغ آرمیده اند

طی کرده اند جاده دشت امید و بس

4

دل با همه شهود ز تحقیق پی نبرد

آیینه آنچه دید همین عکس دید و بس

5

ناز سجود قبله توفیق می کشیم

زین گردنی که تا سر زانو خمید و بس

6

محمل کشان عجز، فلکتاز قدرتند

تا آفتاب سایه به پهلو دوید و بس

7

عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست

در باغ نیز، شمع گل از خویش چید و بس

8

ما را درین ستمکده تدبیر عافیت

ارشاد بسمل است که باید تپید و بس

9

هیهات راه مقصد ما وانموده اند

بر جاده ای که هیچ نگردد پدید و بس

10

خواندیم بی تمیز رقمهای خیر و شر

از نامه ای که بود سراسر سفید و بس

11

رفع تظلم دم پیری چه ممکن است

هرجا رسید صبح گریبان د رید و بس

12

بیدل پیام وصل به حرمان رساندنی است

موسی برون پرده ندیدن شنید و بس

متن شعر کپی شد.