کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۸۱۰ - کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمش...

1

کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمش

مگر به خاک نشینیم کز نظر فکنیمش

2

غبار ما و منی کز نفس فتاد به گردن

ز خانه نیست برون گر برون در فکنیمش

3

مآل کار ندیدیم ورنه دیده عبرت

جهانش آینه دارد به خاک اگر فکنیمش

4

سری که یک خم مژگان به خاک تیره نماند

چو اشک شمع چه لازم که با سحر فکنیمش

5

هزار حسرت گفتار می تپد به خموشی

نفس به ناله دهیم آنقدر که بر فکنیمش

6

چو شمع سر به هوا تا کجا دماغ فضولی

بلندیی که به پستی کشد ز سر فکنیمش

7

به غیر خجلت احباب عرض شکوه چه دارد

گلاب نیست که بر روی یکدگر فکنیمش

8

چه ممکن است نچیند تری جبین مروت

ز سر فکندن شاخی که از تبر فکنیمش

9

ز ضبط ناله به دل رحم کرده ایم وگرنه

جهان کجاست که آتش به خشک و تر فکنیمش

10

غنیمت است دو روزی حضور پیکر خاکی

جز این لباس چه پوشیم اگر ز بر فکنیمش

11

سری به سجده پیری رسانده ایم که شاید

ز نقش پا قدمی چند پیشتر فکنیمش

12

حریف دعوی دیگر کجاست جرات بیدل

به پای فیل فتد گر به پشه در فکنیمش

متن شعر کپی شد.