کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۸۴۰ - بی خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش...

1

بی خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

بهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش

2

هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت

تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش

3

هر نفس آواره فکر کنار دیگریم

قطره ما را هوس نگذاشت در دربای خویش

4

عالم انس از فراموشان وحشت مشربی ست

گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش

5

بار نومیدی به دوشم همچو شمع افتاده است

باید ای یاران سر افکندن ز گردن های خویش

6

تا بر آید از فشار تنگی این انجمن

هرکه هست از خویش خالی می نماید جای خویش

7

دل هزار آیینه روشن کرد اما پی نبرد

فطرت بی نور ما بر معنی پیدای خویش

8

رفته ایم از خویش و حسرت ها فراهم کرده ایم

عالم طول امل جمع است در شبهای خویش

9

هر کجا خواهی رسید امروز در پیش و پس است

وای بر تو گر نباشی محرم فردای خویش

10

رنگ و بو چون غنچه ات آخرگریبان می درد

این قباها تنگ نتوان دوخت بر بالای خویش

11

صد قیامت گر بر آید بر نخواهد آمدن

عاشق از ذوق طلب ، معشوق از استغنای خویش

12

بیدل از افسانه ات عمری ست گوشم پر شده ست

یک نفس تن زن که ازخود بشنوم غوغای خویش

متن شعر کپی شد.