کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۹۳۱ - محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل...

1

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

چون چشم خوبان خفته ام ناز غزالان در بغل

2

نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن

گل کرده ام زین انجمن دل نام حرمان در بغل

3

عمریست از آسودگی پا در رکاب وحشتم

چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل

4

خلقست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس

شور قیامت در قفس آشوب توفان در بغل

5

تنها نه خلق بیخرد بر حرص محمل می کشد

خورشید هم تک می زند زر درکمر نان در بغل

6

دارد گدا از غفلتت بر خود نظر واکردنی

ای سنگ تاکی داشتن آیینه پنهان در بغل

7

از بسکه با خاک درت می جوشد آب زندگی

دارد نسیم از طوف او همچون نفس جان در بغل

8

از خار خار جلوه ات در عرض حیرت خاک شد

چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل

9

مشکل دماغ یوسفت پیمانه شرکت کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل

10

این درد صاف کفر و دین محو است در دیر یقین

بی رنگ صهبا شیشه ای دارند مستان در بغل

11

بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون

خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل

متن شعر کپی شد.