غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۲۰۴۵ - شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم...
1
شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم
تصویر تو گل کرد ز آهی که کشیدم
2
تا هیچکسم منتظر وصل نداند
گشتم عرق و در سر راه تو چکیدم
3
عجزم چقدر پایه اقبال رسا داشت
جایی نخمیدم که به پایی نرسیدم
4
گل کردن ازین باغ ، جنون هوس کیست
پرواز غبارم سحری داشت دمیدم
5
در تخم ، محالست کند ریشه فضولی
پایم به در افتاد ز دامن که دوبدم
6
نیرنگ دل از صورت من شبهه تراشید
رفتم که کنم رفع دوبی آینه دیدم
7
آخر الم زندگی ام تیر برآورد
برداشت نفس آن همه زحمت که خمیدم
8
تا خون من از خواب به صد حشر نخیزد
در سایه مژگان تو کردند شهیدم
9
هستی چمنی داشت ز آرایش عبرت
چون شمع گلی چند به نوک مژه چیدم
10
حیرت قفس خانه چشمم ، چه توان کرد
هرگه بهم آرم مژه قفل است کلیدم
11
بیدل چقدر سرمه نوا بود ندامت
کز سودن دست تو صدایی نشنیدم