کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۰۸۷ - رفتم از خویش و به بزم جلوه اش لنگر زدم...

1

رفتم از خویش و به بزم جلوه اش لنگر زدم

شیشه رنگی شکستم با پری ساغر زدم

2

صافی دل بی نیازم دارد از عرض کمال

حیرتی گشتم ره صد آینه جوهر زدم

3

خشک طبعان غوطه ها در مغز دانش خورده اند

بسکه بر اوراق معنی آب نظم تر زدم

4

تا نبیند طرز رعنایی خرام قامتت

از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم

5

هرگز از دل شکوه داغ جفایت سر نزد

بی صدا بود این دو ساغر تا به یکدیگر زدم

6

عالمی را بر بساط خاک بود اقرار عجز

من هم از نقش جبین مهری بر این محضر زدم

7

شبنم اشکی فرو برده ست سر تا پای من

از ضعیفی غوطه در یک قطره چون گوهر زدم

8

بی تو یکدم صرفه راحت نبردم چون سپند

بر سر آتش نشستم ناله کردم پر زدم

9

چون سحر هر چند شوقم سوخت از کم فرصتی

اینقدرها شد که از شوخی نفس کمتر زدم

10

عیش اسباب چراغانی تصور کرده بود

مشت خاشاکی فراهم کردم و آذر زدم

11

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بس که چون گل از شکست رنگ ها ساغر زدم

متن شعر کپی شد.