کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۹۱ - نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می سازم...

1

نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می سازم

چراغی روشن از خاکستر پروانه می سازم

2

به فکر گوهر افتاده ست موج بیقرار من

کلید شوق از آرام بی دندانه می سازم

3

خیال مصرع یکتایی اش بی پرده می گردد

به مضمونی که خود را معنی بیگانه می سازم

4

نی ام آیینه اما در خیالش صنعتی دارم

که تا نقش تحیر می کشم بتخانه می سازم

5

سرا پا خار خارم سینه چاک طره یارم

به جسمم استخوان تا صبح گردد شانه می سازم

6

محبت در عدم بی نشئه نپسندد غبارم را

همان گرد سرت می گردم و پیمانه می سازم

7

رم لیلی نگاهان گرد تعمیر جنون دارد

چو وحشت در سواد چشم آهو خانه می سازم

8

عقوبتها گوارا کرد بر من بی پر و بالی

قفس چندان که تنگی می نماید دانه می سازم

9

دما غ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن

سرشکی ناتوانم لغزشی مستانه می سازم

10

سر و برگ تسلی دیده ام وضع عبارت را

برای یکمژه خواب اینقدر افسانه می سازم

11

به کام عشرتم گر واگذاری حاصل امکان

دو عالم می دهم برباد و یک دیوانه می سازم

12

مبادا بیدل آن گنجی که می گویند من باشم

مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می سازم

متن شعر کپی شد.