کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۲۷۶ - به کمین دعوی هستی ام که چو شمعش از نظر افکنم...

1

به کمین دعوی هستی ام که چو شمعش از نظر افکنم

هوس سری ته پاکشم رگ گردنی به سر افکنم

2

ز غبار عالم مختصر چه هوای سیم و چه فکر زر

اثری نچیده ام آنقدرکه بروبم و به در افکنم

3

به سواد دوری حرص وکد چه امید محمل من کشد

فلک اطلسش مگرآورد که جلی به پشت خر افکنم

4

اگرم دهد طلب وفا به بنای داغ غمت رضا

دو جهان به آتش دل گدازم و طرح یک جگر افکنم

5

نتوان شدن به وفا قرین مگر از سجود ادب کمین

چو سرشک پاکشدم جبین که به آن مکان گذر افکنم

6

المی که بر جگرآورم به کجا ز سینه برآورم

که به کوه اگرگذر آورم به صدایش ازکمر افکنم

7

چقدر به عرصه آب وگل کندم مصاف هوس خجل

مژه ای زگرد شکست دل به هم آرم و سپر افکنم

8

به رهی که محمل نیک وبد هوس سجودتومی کند

سرخویشم از مژه پا خورد چو به پیش پا نظر افکنم

9

چو سحاب می پرم از تری به هوای منصب محوری

مگر انفعال سبکسری عرقی کند که پر افکنم

10

به چنین بضاعت شعله زن من بیدل و غم سوختن

که چو شمع در بر انجمن شرر است اگر گهر افکنم

متن شعر کپی شد.