غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۲۴۳۴ - به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن...
1
به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن
شدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن
2
نفهمیدی کزین محفل اقامت دور می باشد
گذشتی همچو عمر شمع در سودای بگذشتن
3
اگر آنسوی افلاکی همان وا مانده خاکی
گذشتن سخت دشوارست ازین صحرای بگذشتن
4
سواد سحر این وادی تعلق جاده ای دارد
زهستی تا عدم یک طول وصد پهنای بگذشتن
5
جهان وحشت است اینجا توقف کو، اقامت کو
تحیر یک دو دم پل بسته بر دریای بگذشتن
6
چو موج گوهر آسودن عنان کس نمی گیرد
جهانی می رود از خود قدم فرسای بگذشتن
7
دو روزی اتفاق پا و دامن مفت جمعیت
از این در شرم لنگی داردم ایمای بگذشتن
8
چه دارد مال و جاه اینجا که همت بگذرد زانها
به صد اقبال می نازم ز استغنای بگذشتن
9
در این بحر از خجالت عمرها شد آب می گردد
حساب آرایی موج از تاملهای بگذشتن
10
بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید ل
کسی نگذشت بی این کشتی از دریای بگذشتن