کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۵۳۰ - بی نشان حسنی که درس جلوه می خواند ز من...

1

بی نشان حسنی که درس جلوه می خواند ز من

عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من

2

نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست

چشم بند است اینکه او خود را بپوشاند ز من

3

آبیار مزرع خاموشی ام اما چه سود

شوق می کارد نفس تا ناله رویاند ز من

4

شهپر عنقاست موج جوهر آیینه ام

مزد آن صیقل که تمثالی بخنداند ز من

5

بر غبار الفت این دشت دست افشانده ام

یاس می ترسم جنون را هم برون راند ز من

6

هیچ صبح از عهده شامم نمی آید برون

داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من

7

نخل یٱس از سوختنها دارد امید بهار

کاش بی برگی پر پروانه رویاند ز من

8

داغ شد از خجلت بنیاد من سیل فنا

آنقدر گردی نمی یابد که بنشاند ز من

9

سایه دار ان ! به که دیگر بر ندارم سر ز خاک

تا توانایی دل موری نرنجاند ز من

10

چون حباب آیینه ام چشمی ست آنهم بی نگاه

آه از آن روزی که حیرت دامن افشاند ز من

11

در مقامی کا متحان گیرد عیار اعتبار

مایه تمثالی ست گر آیینه بستاند ز من

12

تا نجوشد سرمه ازخاکستر من چون سپند

خامشی را هم محبت ناله می داند ز من

13

بیدلم بیدل ز شرم سخت جانیها مپرس

دور از آن در، خاک هم آب است اگر ماند ز من

متن شعر کپی شد.