کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۶۶۲ - چه می شدگر نمی زد اینقدر رنج نفس هستی...

1

چه می شدگر نمی زد اینقدر رنج نفس هستی

مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی

2

شرار جسته از سنگ انفعالش چشم می پوشد

به این هستی که من دارم نمی خواهد نفس هستی

3

گر اقبال هوس را عزتی می بود در عالم

قضا از شرم کم می بست بر مور و مگس هستی

4

هوای عافیت صحرای مانوس عدم دارد

نمی سازد عزیزان، با مزاج هیچکس هستی

5

غریب است ازگرفتاران، غم تن پروری خوردن

حذر زبن دانه و آبی که دارد در قفس هستی

6

تو بر جمعیت اسباب مغروری و زبن غافل

که آخر می برد در آتشت زین خار و خس هستی

7

خروش الرحیلی بشنو و از جستجو بگذر

سراغ کاروان دارد در آواز جرس هستی

8

نبودی ، آمدی و می روی جایی که معدومی

زمانی شرم باید داشتن زین پیش و پس هستی

9

مزاری راکه می بینم دل از شوق آب می گردد

خوشا جمعیت جاوبد و ذوق بی نفس هستی

10

تظلم در عدم بهر چه می برد آدمی بیدل

درین حرمان سرا می داشت گر فریادرس هستی

متن شعر کپی شد.