کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۷۲۷ - نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی...

1

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

2

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

3

به هوای خودسریها نروی ز ره که چون شمع

سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی

4

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

5

خم طره اجابت به عروج بی نیازی ست

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

6

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

7

برو ای سپند امشب سر و برگ ما خموشی ست

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

8

نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی

به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی

9

نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی همه جا رسیده باشی

10

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

متن شعر کپی شد.