غزل · عرفی
غزل شماره ۳۷۸ - دیده ام پژمرده و حیران گل رویم هنوز...
1
دیده ام پژمرده و حیران گل رویم هنوز
آب فرصت رفت و مشتاق لب جویم هنوز
2
شد خزان و بلبل از قول پریشان باز ماند
من همان دیوانه مرغ بی محل گویم هنوز
3
دوش دستم راه دل گم داشت از مستی، ولی
آشنای شیشه می بود زانویم هنوز
4
هر قدم صد کاروان مشک در دنبال ماند
من به بوی نافه دردنبال آهویم هنوز
5
صد ره افکندم کمند ناله بر ایوان عرش
وز اثر دور است رنج دست و بازویم هنوز
6
ره شناس عالمم در غایت شوریدگی
می فزایند آشنایان عادت و خویم هنوز
7
عمرها شد کز جحیمم در بهشت آورده اند
وز غبار ظلمت عصیان سیه رویم هنوز
8
گرد دارو در جهان، عرفی، نگردیدم، ولی
پیچ و تاب درد دارد هر سر مویم هنوز