کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

مثنوی

1

الا ای نیوشنده هوشیار

یکی نغز گفت آرمت گوش دار

2

به گیتی بسی رفت گفت و شنید

که تا آفرینش چسان شد پدید

3

به اندازه وهم خود هر کسی

سخن های بیهوده راند بسی

4

چو مرد از خرد ره نداند برون

خرد را شمارد همی رهنمون

5

گرش از خرد راه بیرون بدی

شناساییش لختی افزون بدی

6

نبینی مگرکودک شیرخوار

که بادام و جوزش نهی در کنار

7

ابا پوست بگذاردش در دهان

نداندکه مغزش بود در میان

8

همی خاید آن جوز و بادام را

به ناکام رنجه کندکام را

9

ولیکن پس از یک دو سال دگر

که لختی شود دانشش بیشتر

10

چو بادام و جوزش نهی در کنار

شود مغز را زان میان خواستار

11

بیندازد آن پوست را از برون

که تا مغز پیدا شود از درون

12

تو آن طفلی و وهم تو کام تو

زمین و زمان جوز و بادام تو

13

نبینی در آن بودنی های نغز

همی پوست خایی ابر جای مغز

14

مگر فیض عشقت شود رهنمون

که تا مغز از پوست آری برون

15

کس این مغز را باز داند ز پوست

که با خویش دشمن شود بهر دوست

16

کسی پا گذارد درین دایره

کش از عشق در جان فتد نایره

17

کسی راز این پرده داند درست

که بی پرده جان برفشاند نخست

18

تنی گردد آگه ز سر خدای

که از جان و دل سر نماید فدای

19

نیندیشد از تیغ و تیر و کمان

نپرهیزد از زخم گرز و سنان

20

ننالد گر از زخم تیر درشت

شود تنش بر گونه خارپشت

21

نپرسد گرش تیر و خنجر زنند

نترسد گرش پتک بر سر زنند

22

و گر خیمه سوزندش و بارگاه

نگردد ز سوز درون دادخواه

23

پسر را اگرکشته بیند به پیش

غم دل نهان دارد از جان خویش

24

وگر خسته بیند برادر به تیغ

ببندد زبان از فسوس و دریغ

25

و گر دختران بسته بیند به بند

و یا خواهران را سر اندر کمند

26

نگوید به جز شکر پروردگار

نموید بر آن بستگان زار زار

27

و گر تیر بارند بر پیکرش

همان شور یزدان بود بر سرش

28

و گر اسب تازند بر پیکرش

بجنبد ز شادی دل اندر برش

29

چنین درد در خورد هر مرد نیست

کسی حز حسین اهل این درد نیست

30

ندیدی که در عرصه کربلا

چسان بود صابر به چندین بلا

31

لب تشنه جان داد نزد فرات

چو اسکندر از شوق آب حیات

32

ز یکسو تنش گشته آماج تیر

ز یکسو زن و خواهرانش اسیر

33

زنان سیه پوش از خیمه گاه

سیه کرده آفاق از دود آه

34

ز یکسو بهشتی رخان دستگیر

درون دوزخ و آهشان زمهریر

35

سکینه به زنجیر و زینب به بند

رقیه بغل عابدین در کمند

36

چو برک گل از غم خراشیده روی

چو اوراق سنبل پریشیده موی

37

رخ از خون چو تاج خروسان شده

نگارین چو کف عروسان شده

38

یکی را رخ از زخم سیلی فکار

یکی را کف از خون دل پرنگار

39

یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت

یکی را سر نیزه بالای پشت

40

یکی ژاله پاشید بر لاله برگ

یکی خسته عناب را از تگرگ

41

یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب

چو دود پراکنده بر آفتاب

42

ولی این همه زجر بی اجر نیست

که زخمی که جانان زند زجر نیست

43

مگر دیده باشی به عشق مجاز

که معشوق با عاشق آید به راز

44

بخندد همی عاشق از زخم یار

کزین زخم زخمی قوی تر بیار

45

وگر جز به عاشق نماید ستم

دو چشمش شود خیره و دل دژم

46

به معشوق زیبا درشتی کند

بدان خوبرو ساز زشتی کند

47

پس ایدون ز آیین عشق مجاز

ز عشق حقیقی توان جست راز

48

که مشتاق یزدان بلاجو بود

خوشست از بلا چون بلازو بود

49

بلا هست تخم و ولا هست بر

به اندازه تخم خیزد ثمر

50

هر آنکس که افزون بلاکش بود

فزون تر دلش در بلا خوش بود

51

بلاکش زرست و بلا آتشست

زر پاک بی غش در آتش خوشست

52

حیات روان در هلاک تنست

از آن رو که جان را بدن دشمنست

53

نفرساید ار دانه در زیر خاک

نیارد در آخر ثمرهای پاک

54

همان روشنست این سخن نزد جمع

که از سوز دل سرفرازست شمع

55

همان آهنست آنکه انجام کار

به چنگال حیدر شود ذوالفقار

56

ولیکن از آن پس که آهنگران

زنندش ا به سر بتکهای گران

57

اگر خون نگردد غذا در جگر

ز ادراک در مغز نبود اثر

58

نه آن نطفه است آدمی را نخست

که باید ز رجس تن خویش شست

59

کز اول شود خون به زهدان مام

از آن پس بنه ماه ماهی تمام

60

نه سنگست کاخر به چندین گداز

شود روشن آیینه دلنواز

61

ولی نیست او را بلا سودمند

که طینت بود زشت و نادلپسند

62

نه هر دانه ای میوه تر دهد

نه هر نی به بنگاله شکر دهد

63

نه هر قطره ای در صدف در شود

نه هرگز ریاحی بود حر شود

64

نه هر زن بود در سعادت بتول

نه هر مردی اندر شرافت رسول

65

نه هر کس که شد کشته در کربلا

بود در قیامت ز اهل ولا

66

بسی بد حسین نام در کوفیان

که شد کشته و شد به دوزخ روان

67

نه هرکس که او را بود نام نیک

بود در قیامت سرانجام نیک

68

بانوی شه قبله اهل حرم

گلبن رضوان گل باغ ارم

69

مهرفلک شیفته چهر او

زهره و مه مشتری مهر او

70

زلفش گردون و رخش آفتا ب

موی همه چین و به چین مشک ناب

71

راهزن زهره دو هاروت او

لعل جگر خون ز دو یاقوت او

72

آینه حسن عروسان بکر

پرده نشین تر ز عروسان فکر

73

پردگیان فلکی برده اش

پرده نشینان همه پرورده اش

74

لعلش در پرده ره جان زده

پرده یاقوت به مرجان زده

75

در طرب قدش در بوستان

پرده قمری زده سرو روان

76

خواجه خاتون ختنی روی او

ترک فلک خال دو هندوی او

77

تابستان چون به شمیران چمید

درکنف خسرو ایران خزید

78

روزی از بس که هواگم شد

روهینا موم صفت نرم شد

79

خاطرش از گرما بیتاب گشت

زآتش خورشید گلش آب گشت

80

از پی راحت سوی سرداب شد

آهوی چشمش به شکر خواب شد

81

مطبخی از بهر طعام سره

داشت قضا را بره ای نادره

82

آهوی چین شیفته چشم او

نرم تر از موی بتان پشم او

83

دنبه او چون کفل گور نر

بلکه به نسبت قدری چرب تر

84

تالی مشک ختنی پشک او

مغز جهان عطسه زن از مشک او

85

بی خبر از مطبخی آن شیر مست

رسته شد از بند و به سرداب جست

86

بره به خلوتگه خورشید شد

ثور به سر منزل ناهید شد

87

خورشید آرد به سوی بره رو ی

لیک ندیدم بره خورشید جوی

88

لاجرم آن بره آهو خرام

کرد چو در بنگه آهو مقام

89

چون بره کز گرگ فتد در گریز

هر طرفی آمد در جست و خیز

90

آهوی بزم ملک شیرگیر

آنکه کند شیران ز آهو اسیر

91

کرد بدو رو که دلیرت که کرد

راست بگو ای بره شیرت که کرد

92

تا که ترا گفت که شیدا شوی

در برگی گرگ زلیخا شوی

93

عادت گرگان بهل ای شیر مست

تا نرسد بر تو ز شیران شکست

94

غفلت خرگوشیت از سر بهل

همچو پلنگان چه شوی شیر دل

95

شیر نیی بگذر ازین فکر خام

کاهوی وامانده در آری به دام

96

شیر شود صید دو آهوی من

روبهکا خیره میا سوی من

97

شیر زنم ای بره شیر مست

شیرزنان را که کند زیر دست

98

آن بره نازک نغز سره

مات شد از آن سخنان یکسره

99

بار دگر از دو لب نوشخند

خواست که سازد بره را گرگ بند

100

گفت که ای انسی وحشی خرام

چشم تو آورده ددان را به دام

101

چند در این خانه چرا می کنی

جلوه درین طرفه سرا می کنی

102

بهر من این خانه خریدست شاه

تا نبرد کس سوی این خانه راه

103

فارغ از اندوه شد آمد شوم

روز و شب آسوده درا و بغنوم

104

خانه گر از تست من اینجا که ام

خفته به سرداب ز بهر چه ام

105

ور ز من این خانه تو پس کیستی

جلوه کنان هر طرف از چیستی

106

بره کش از هوش تهی بود مغز

گوش فرا ده بدان گفت نغز

107

آن سخنان را چو ز خاتون شنود

یک دو سه عسطه زد و برجست زود

108

همچو کسی کز پی تقلید کس

بجهد و خنبک زند از پیش و پس

109

جست ز هر سوی و همی زد عطاس

مهره در افکند تو گفتی به طاس

110

بانوی شه آهوک سیمبر

خیره شدش چشم پلنگی به سر

111

گفتش کای بره ز بس ریمنی

مانا کز تخمه اهریمنی

112

روبهکا بس کن ازین مکر و بند

شیر ژیان را چه کنی ریشخند

113

خرس نیی خرسک بازی چرا

خصم نیی دوست گدازی چرا

114

این همه تقلید چو عنتر چه بود

عطسه ئی مغز مکرر چه بود

115

تا که ترا گفت که موذی نیی

بره نیی لاشک بوزینه ای

116

عطسه زنان چند ز جا می جهی

گه به زمین گه به هوا می جهی

117

بس کن ازین گرگ دلی ای بره

چند به خورشید کنی مسخره

118

تا کی چون موش نمایی دغل

گربه حیلت بفکن از بغل

119

بار خدایی که ترا بره کرد

گرگ صفت از چه ترا غره کرد

120

الغرض از شومی ات ای شوم بخت

من کشم این لحظه ازین خانه رخت

121

این تو و این خانه و این جایگاه

این من و از کید تو جستن پناه

122

سگ بسرایی چو نماید قرار

نیست در آن خانه ملک را گذار

123

طوطی همدم نشود با غراب

شب چو درآید برود آفتاب

124

گیرم این خانه بهشتی بود

چون تو کنی جای کنشتی بود

125

گر تو درین خانه نمایی مقر

گرچه بهشتست نماید سقر

126

جنت از آن گشته مهذب بسی

زانکه در او نیست معذب کسی

127

هرکه به مردم برساند گزند

گرگش دان گرچه بود گوسفند

128

ای دل از معنی هر قصه ای

کوش که باری ببری حصه ای

129

قصدم ازین قصه نبد یکسره

صحبت بانو و سرا و بره

130

بانو روحست و سرا روزگار

بره همان سیرت ناسازگار

131

جا چو کند سیرت بد در بدن

روح گریزد به ضرورت ز تن

132

کوش که از سیرت بد وارهی

تا به سرای ابدی پا نهی

133

هرکه به جان سیرت بد ترک کرد

صحبت نیکان جهان درک کرد

متن شعر کپی شد.