غزل · عرفی
غزل شماره ۴۷۹ - از باغ جهان رخ ببستیم و گذشتیم...
1
از باغ جهان رخ ببستیم و گذشتیم
شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم
2
دامن کش ما بود فریب غم ناموس
زین کشمکش بیهده رستیم و گذشتیم
3
هر گه که به ما راحتیان راه گرفتند
لختی دل آن طایفه جستیم و گذشتیم
4
پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشت
خود را به دل سوخته بستیم و گذشتیم
5
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش است
گفتیم که ما مردم مستیم و گذشتیم
6
صد جا به کمند آمده بودیم در این راه
جون برق ز بند همه جستیم و گذشتیم
7
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم