غزل · مولوی
غزل شماره ۲۰۰۶ - هر کجا که پا نهی ای جان من...
1
هر کجا که پا نهی ای جان من
بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
2
پاره گل برکنی بر وی دمی
بازگردد یا کبوتر یا زغن
3
در تغاری دست شویی آن تغار
ز آب دست تو شود زرین لگن
4
بر سر گوری بخوانی فاتحه
بوالفتوحی سر برآرد از کفن
5
دامنت بر چنگل خاری زند
چنگلش چنگی شود با تن تنن
6
هر بتی را که شکستی ای خلیل
جان پذیرد عقل یابد زان شکن
7
تا مه تو تافت بر بداختری
سعد اکبر گشت و وارست از محن
8
هر دمی از صحن سینه برجهد
همچو آدم زاده ای بی مرد و زن
9
وآنگه از پهلوی او وز پشت او
پر شوند آدمچگان اندر زمن
10
خواستم گفتن بر این پنجاه بیت
لب ببستم تا گشایی تو دهن