غزل · مولوی
غزل شماره ۲۰۳۹ - رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن...
1
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
2
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
3
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
4
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
5
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
6
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
7
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
8
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
9
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
10
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن