غزل · مولوی
غزل شماره ۲۰۵۳ - با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین...
1
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
2
ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید
آن را که پرده نیست برو روی او ببین
3
آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
آن را نگر که دارد خورشید بر جبین
4
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین
5
در طره هاش نسخه ایاک نعبد است
در چشم هاش غمزه ایاک نستعین
6
بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
7
از بس که در کنار همی گیردش نگار
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
8
صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب
ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین
9
کی نور وام خواهد خورشید از سپهر
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
10
بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
تا زود بر خزینه گوهر شوی امین
11
در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو
این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین