غزل · مولوی
غزل شماره ۲۰۸۹ - تنت زین جهان است و دل زان جهان...
1
تنت زین جهان است و دل زان جهان
هوا یار این و خدا یار آن
2
دل تو غریب و غم او غریب
نیند از زمین و نه از آسمان
3
اگر یار جانی و یار خرد
رسیدی بیار و ببردی تو جان
4
وگر یار جسمی و یار هوا
تو با این دو ماندی در این خاکدان
5
مگر ناگهان آن عنایت رسد
که ای من غلام چنان ناگهان
6
که یک جذب حق به ز صد کوشش است
نشان ها چه باشد بر بی نشان
7
نشان چون کف و بی نشان بحر دان
نشان چون بیان بی نشان چون عیان
8
ز خورشید یک جو چو ظاهر شود
بروبد ز گردون ره کهکشان
9
خمش کن خمش کن که در خامشی است
هزاران زبان و هزاران بیان