غزل · مولوی
غزل شماره ۲۱۵۷ - سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو...
1
سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
جان پر و بال می زند در طرب هوای تو
2
آتش آب می شود عقل خراب می شود
دشمن خواب می شود دیده من برای تو
3
جامه صبر می درد عقل ز خویش می رود
مردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو
4
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
5
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
6
چیست غذای عشق تو این جگر کباب تو
چیست دل خراب من کارگه وفای تو
7
خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند
چنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو
8
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو
9
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی
رفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو