غزل · مولوی
غزل شماره ۲۲۴۳ - آینه جان شده چهره تابان تو...
1
آینه جان شده چهره تابان تو
هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو
2
ماه تمام درست خانه دل آن توست
عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو
3
روح ز روز الست بود ز روی تو مست
چند که از آب و گل بود پریشان تو
4
گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است
رفت کنون از میان آن من و آن تو
5
قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست
تا به ابد چیره باد دولت خندان تو
6
ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه
ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو