غزل · مولوی
غزل شماره ۲۲۶۰ - طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم...
1
طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم
حق آن خال شاهدت رو به ما آر ای عمو
2
دست جعفر که ماند از او بر سر کوه پرسمو
شبه مهجور عاشق من وصال مصرم
3
دست او را دهان بدی شرح دادی از آن غم او
می کند شرح بی زبان یا ظریفون فافهموا
4
ما همان دست جعفریم فی انقطاع الا ارحموا
جنبشی که همی کنیم جمله قسری است فاعلموا
5
جنبش آنگه کند صدف که بود جفت جوهر او
بس که گفتن دراز شد ذاحدیث منمنم