غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۵۴ - عکس آن لب های میگون در شراب افتاده است...
1
عکس آن لب های میگون در شراب افتاده است
حیرتی دارم که چون آتش در آب افتاده است؟
2
ظاهرست از حلقه ای زلف و ماه عارضت
در میان سایه هر جا آفتاب افتاده است
3
چون طبیب عاشقانی گه گه این دل خسته را
پرسشی می کن که بیمار و خراب افتاده است
4
چون هلالی را به خاک آستانش دید گفت
این گدا را بین که بس عالیجناب افتاده است