غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۶۸ - برخیز تا نهیم سر خود به پای دوست...
1
برخیز تا نهیم سر خود به پای دوست
جان را فدا کنیم که صد جان فدای دوست
2
در دوستی ملاحظه مرگ و زیست نیست
دشمن به از کسی، که نمی رد برای دوست
3
حاشا! که غیر دوست کند جا به چشم من
دیدن نمی توان دگری را به جای دوست
4
از دوست هر جفا که رسد جای منت ست
زیرا که نیست هیچ وفا چون جفای دوست
5
با دوست آشنا شده بیگانه ام ز خلق
تا آشنای من نشود آشنای دوست
6
در حلقه سگان درش می روم، که باز
احباب صف زنند به گرد سرای دوست
7
دست دعا گشاد هلالی به درگهت
یعنی به دست نیست مرا جز دعای دوست