غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۷۰ - شیشه می دور از آن لب های می گون می گریست...
1
شیشه می دور از آن لب های می گون می گریست
تا دل خود را دمی خالی کند خون می گریست
2
دوش بر سوز دل من گریه ها می کرد شمع
چشم من آن گریه را می دید و افزون می گریست
3
آن نه شب بود در ایام لیلی هر صباح
آسمان شب تا سحر بر حال مجنون می گریست
4
سیل در هامون، صدا در کوه، می دانی چه بود؟
از غم من کوه می نالید و هامون می گریست
5
چیست دامان سپهر امروز پرخون از شفق؟
غالبا امشب ز درد عشق گردون می گریست
6
بر رخ زردم ببین خط های اشک سرخ را
این نشانی هاست که امشب چشم من خون می گریست
7
شب که می خواندی هلالی را و می راندی به ناز
در درون پیش تو می خندید و بیرون می گریست