غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۷۸ - دل چه باشد کز برای یار ازان نتوان گذشت...
1
دل چه باشد کز برای یار ازان نتوان گذشت
یار اگر این ست بالله می توان از جان گذشت
2
از خیال آن قد رعنا گذشتن مشکل ست
راست می گویم، بلی، از راستی نتوان گذشت
3
جز به روز وصل عمر و زندگی حیف ست حیف
حیف از آن عمری که بر من در شب هجران گذشت
4
یار بگذشت، از همه خندان و از من خشمناک
عمر بر من مشکل و بر دیگران آسان گذشت
5
چون گذشت از دل تیر خدنگش، گو بیا تیر اجل
هر چه آید بگذرد، چون هرچه آمد آن گذشت
6
پیش از این گر جام عشرت داشتم حالا چه سود؟
از فلک دور دگر خواهم که آن دوران گذشت
7
خلق گویندم هلالی درد خود را چاره کن
کی توانم چاره دردی که از درمان گذشت؟